دفـتـر ســُـرخ
دشمن درونى خصلتهاى بدى است که ممکن است ما در خودمان داشته باشیم. تنبلى، نشاط کار نداشتن، ناامیدى، خودخواهىهاى افراطى، بدبین بودن به دیگران، بدبین بودن به آینده، نداشتن اعتماد به خود - نه به شخص خود و نه به ملت خود – اینها بیمارى است.
دفـتـر ســُـرخ
همیشه دشمنان بیرونى ملت ایران سعى کردهاند این میکروبها را در درون جامعهى ایرانى رسوخ دهند: «شما نمىتوانید»، «شما قادر نیستید»، «آیندهتان تاریک است»، «افقتان تیره است»، «بیچاره شدید»، «پدرتان درآمد». سعى این بوده است که ملت ما را ناامید، کسل، بىاعتماد به نفس، تنبل و چشم به دست بیگانه بار بیاورند؛ اینها دشمنان درونى هستند.
دفـتـر ســُـرخ
من گاهى دیدهام انسانهایى که هیچ ارزش علمى و هنرى ندارند، در صدا و سیما با پول مردم چهرهپردازى مىشوند؛ چرا؟ مىبینم کسىکه در رشتهى خودش اینقدر ارزشمند نیست و انسان متوسطى است، او را مىآورند و یکى دو ساعت از وقت تلویزیون را به زندگى او، به خانوادهى او و به گذشتهى سرتا پا کمارزش او مصروف مىکنند؛ چرا؟ این کار، الگوسازى است؛ ما چه کسى را مىخواهیم الگوى جوانها قرار دهیم؟ اینطور آدمهایى را؟!
دفـتـر ســُـرخ
دکتر محمود احمدی نژاد درگذشت....{دیدگاه}
دفـتـر ســُـرخ
چادر خاکی تو ، بیرق ماست...
دفـتـر ســُـرخ
چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکیشان، براى تفریح; تیراندازى مى کرد توى آب.
زین الدین سر رسید و گفت «این تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین.»
جواب داد «به شما چه؟» و با دست هُلش داد.
زین الدین که رفت، صادقى آمد و پرسید «چى شده؟» بعد گفت «مى دونى کى رو هُل دادى اخوى؟»
دویده بود دنبالش براى عذرخواهى که جوابش را داده بود :
«مهم نیس. من فقط امر به معروف کردم. گوش کردن و نکردنش دیگه با خودته.»
دفـتـر ســُـرخ
آمده بودیم که نواب را به کاشان ببریم، برای دیدن باغ فین. نواب اصرار ما را که دید ، چند لحظه ای تأمل کرد و پرسید”آیا این سفر فین، فایده تبلیغی هم دارد یا نه؟ می توانیم در آن جا فعالیتی انجام دهیم؟” گفتم” نه! مسافرت تفریحیه دیگه!” خیلی جدی گفت : ” من با خودم عهد کرده ام سفری که فایده دینی و تبلیغی نداشته باشد نکنم. لذا نمی آیم.“
دفـتـر ســُـرخ
بلند قد و هیکلی بود. همیشه وقتی به او میرسیدم، میگفتم: «تو با این هیکلت خیلی تابلویی، آخرش هم سیبل میشی!» گذشت تا عملیات فاو. از رودخانه که گذشتیم خوردیم به سیم خاردارهای حلقوی. دشمن آتش میریخت. نزدیک بود قتل عام بشویم که دیدم ستون حرکت کرد. جلوتر که رفتیم دیدم یک نفر خودش را انداخته روی سیم خاردار. بلند قد و هیکلی. از عملیات که برگشتیم روی همان سیم خاردارها تابلو شده بود. مثل یک سیبل سوراخ سوراخ.
دفـتـر ســُـرخ
توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجده متری. تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بچه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است. مادر می آید روی تراس «مهدی! آقا مهدی! برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» توپ زیر پایش می ایستد. بچه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه.
.
.
.
چند سال بعد شد شهید مهدی زین الدین!
دفـتـر ســُـرخ
جاده های کردستان آن قدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگر بروی ، مخصوصاً توی تاریکی ، باید گاز ماشین را می گرفتی ، پشت سرت را هم نگاه نمی کردی.
اما زین الدین که همراهت بود، موقع اذان ، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند.
اصلاً راه نداشت.
بعد از شهادتش ، یکی از بچه ها خوابش را دیده بود؛ توی مکه داشته زیارت می کرده.یک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود « تو این جا چی کار می کنی؟ »
جواب داده بود
بخاطر نمازهای اول وقتم این جاهم فرماندهم.
دفـتـر ســُـرخ
هر دم به ضريح بي نشانت اي ماه/بسته ست دخيل قلب من با هر آه/عمري ست تپش هاي دلم مي گويد:/«يا فاطمه اشفعي لنا عندالله»
دفـتـر ســُـرخ
آزادي بيان كجا بودي كه مدعيانت اين روزها فيس بوكم را حذف كردند...!
سلام.
15 سال و 3 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 39 دقيقه قبلسلام
15 سال و 3 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 36 دقيقه قبلعلیک سلام ...
15 سال و 3 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 36 دقيقه قبلسلام
15 سال و 3 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 34 دقيقه قبل