دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دفـتـر ســُـرخ

ستارگان سحر پیشمرگ خورشیدند .. درباره »
دفـتـر ســُـرخ
مرد - مجرد
امتیاز: 1550

دنبال‌شدگان

(204 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(317 کاربر)

گروه‌ها

(37 گروه)

بازدید

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

سلام

دفـتـر ســُـرخ
ba4a80c08887d4fc24b0f634689f1906-300 دفـتـر ســُـرخ

دشمن درونى خصلت‌هاى بدى است که ممکن است ما در خودمان داشته باشیم. تنبلى، نشاط کار نداشتن، ناامیدى، خودخواهى‌هاى افراطى، بدبین بودن به دیگران، بدبین بودن به آینده، نداشتن اعتماد به خود - نه به شخص خود و نه به ملت خود – این‌ها بیمارى است.

دفـتـر ســُـرخ
ee30fa68eae7965d6d620ed1286ce1a1-300 دفـتـر ســُـرخ

همیشه دشمنان بیرونى ملت ایران سعى کرده‌اند این میکروب‌ها را در درون جامعه‌ى ایرانى رسوخ دهند: «شما نمى‌توانید»، «شما قادر نیستید»، «آینده‌تان تاریک است»، «افقتان تیره است»، «بیچاره شدید»، «پدرتان درآمد». سعى این بوده است که ملت ما را ناامید، کسل، بى‌اعتماد به نفس، تنبل و چشم به دست بیگانه بار بیاورند؛ این‌ها دشمنان درونى هستند.

دفـتـر ســُـرخ
992.jpg دفـتـر ســُـرخ

من گاهى دیده‏ام انسانهایى که هیچ ارزش علمى و هنرى ندارند، در صدا و سیما با پول مردم چهره‏پردازى مى‏شوند؛ چرا؟ مى‏بینم کسى‏که در رشته‏ى خودش این‏قدر ارزشمند نیست و انسان متوسطى است، او را مى‏آورند و یکى دو ساعت از وقت تلویزیون را به زندگى او، به خانواده‏ى او و به گذشته‏ى سرتا پا کم‏ارزش او مصروف مى‏کنند؛ چرا؟ این کار، الگوسازى است؛ ما چه کسى را مى‏خواهیم الگوى جوانها قرار دهیم؟ این‏طور آدمهایى را؟!

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

برای این وری ها ، اون وری ها:فضای هتک حرمت ، هم خلاف شرع است ، هم... [لينک]

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

در فكه كنار يكي از ارتفاعات تعدادي شهيد پيدا شدند كه يكي از آنها حالت جالبي داشت. او در حالي روي زمين افتاده بود كه دو دبه پلاستيكي 20 ليتري آب در دستان استخواني‌اش بود. يكي از دبه‌ها تركش خورده و سوراخ شده بود ولي دبه‌ ديگر، سالم و پر از آب بود. در دبه را كه باز كرديم، با وجود اين‌كه حدود 12 سال از شهادت اين بسيجي سقا مي‌گذشت، آب آن دبه بسيار گوارا و خنك بود.

این ارسال را بازنشر کرده است.
دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

دکتر محمود احمدی نژاد درگذشت....{دیدگاه}

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

چادر خاکی تو ، بیرق ماست...

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکیشان، براى تفریح; تیراندازى مى کرد توى آب. زین الدین سر رسید و گفت «این تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین.» جواب داد «به شما چه؟» و با دست هُلش داد. زین الدین که رفت، صادقى آمد و پرسید «چى شده؟» بعد گفت «مى دونى کى رو هُل دادى اخوى؟» دویده بود دنبالش براى عذرخواهى که جوابش را داده بود : «مهم نیس. من فقط امر به معروف کردم. گوش کردن و نکردنش دیگه با خودته.»

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

آمده بودیم که نواب را به کاشان ببریم، برای دیدن باغ فین. نواب اصرار ما را که دید ، چند لحظه ای تأمل کرد و پرسید”آیا این سفر فین، فایده تبلیغی هم دارد یا نه؟ می توانیم در آن جا فعالیتی انجام دهیم؟” گفتم” نه! مسافرت تفریحیه دیگه!” خیلی جدی گفت : ” من با خودم عهد کرده ام سفری که فایده دینی و تبلیغی نداشته باشد نکنم. لذا نمی آیم.“

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

بلند قد و هیکلی بود. همیشه وقتی به او می‌رسیدم، می‌گفتم: «تو با این هیکلت خیلی تابلویی، آخرش هم سیبل می‌شی!» گذشت تا عملیات فاو. از رودخانه که گذشتیم خوردیم به سیم خاردارهای حلقوی. دشمن آتش می‌ریخت. نزدیک بود قتل عام بشویم که دیدم ستون حرکت کرد. جلوتر که رفتیم دیدم یک نفر خودش را انداخته روی سیم خاردار. بلند قد و هیکلی. از عملیات که برگشتیم روی همان سیم خاردارها تابلو شده بود. مثل یک سیبل سوراخ سوراخ.

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجده متری. تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بچه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است. مادر می آید روی تراس «مهدی! آقا مهدی! برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» توپ زیر پایش می ایستد. بچه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه. . . . چند سال بعد شد شهید مهدی زین الدین!

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

جاده های کردستان آن قدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگر بروی ، مخصوصاً توی تاریکی ، باید گاز ماشین را می گرفتی ، پشت سرت را هم نگاه نمی کردی.‌ اما زین الدین که همراهت بود، موقع اذان ، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند. اصلاً راه نداشت. بعد از شهادتش ، یکی از بچه ها خوابش را دیده بود؛ توی مکه داشته زیارت می کرده.‌یک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود « تو این جا چی کار می کنی؟ »‌ جواب داده بود بخاطر نمازهای اول وقتم این جاهم فرماندهم.

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

هر دم به ضريح بي نشانت اي ماه/بسته ست دخيل قلب من با هر آه/عمري ست تپش هاي دلم مي گويد:/«يا فاطمه اشفعي لنا عندالله»

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

آزادي بيان كجا بودي كه مدعيانت اين روزها فيس بوكم را حذف كردند...!