velveshia
ازادی فقط لخت گشتن در خیابان نیست... ازادی راحتی گشت و گذار با دوست دختر و پسر نیست ازادی یعنی تو کافری اما به دین من احترام میگذاری... ازادی یعنی یکی تو خیابون با حجاب بود تو تمسخرش نمیکنی! ازادی یعنی تو پیکتو پر میکنی و من نمازم و سر وقت می خونم...
velveshia
دریا چه دل پاک و نجیبی دارد بنگر که چه حالت غریبی دارد آن موج که سر به صخره ها میکوبد با من چه شباهت عجیبی دارد . . .
velveshia
مرا این گونه باور کن: کمی تنها، کمی خسته . کمی از یادها رفته، خدا هم ترک ما کرده، خدا دیگر کجا رفته !!! نمیدانم مرا آیا گناهی هست؟ که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست؟ مرا این گونه باور کن... كمي تنها كمي خسته
velveshia
تنها شادی زندگیم این است که، هیچ کس نمیداند تا چه حد غمگینم...
velveshia
نامه نا تمام
اول نامه جای دل تنگ چند تا نقطه چین می گذارم
جای اسم قشنگت سر سطر ، نازنین ، نازنین می گذارم
گفتن از تو ولی کار من نیست
پس قلم را زمین می گذارم
velveshia
شبي از شبها تو به من گفتي كه شب باش:
من كه شب بودم
و شب هستم
و شب خواهم بود
به اميدي كه تو فانوس شب من باشي
velveshia
دلم از خيلي روزا با کسي نيست تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست شدم اون هرزه گياهي که گلاش پرپر دستاي خار وخسي نيست
velveshia
در ِ قـَلبَم بـَرایِ هَمیـشـــه پلمپ شـُد ! بــِہ جـــرم ِ دوست داشـتَن هـایِ بـی مـورِد لـطـفـا" دیـگـَر سـراغ آن نَیـاییــد ! حــَتـیبـا مـجـوز رَسـمـی اَز عـَقـل . . .
velveshia
وَ تو ... روزی برخواهی گشت !! ... که از من ... تنهــــا گرد و غباری بر روی شعرهای عاشقانه باقی مانده است .
velveshia
باران! ببار ببار و برگ های تباه شده ام را فرو ریز ببار تا به نغمه ی اندوهگینت در خوابی پر میوه فرو شوم.
velveshia
حکایتم کن برای دستهایی که مرا جستند و برای چشمانی که مرا قطره قطره... برای لبهایی که ترانه ام کردند و بعد شاید مرثیه ای حکایتم کن به غروب رسیده ام!!!
velveshia
دلم پر است!پر،پر،پر،آنقدرکه گاهیاضافه اش از گوشه چشمانم میچکد
velveshia
در بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند. فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند. پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد. نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود. به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چکار میکردند ؟
velveshia
به شاهزاده خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت دارد ، دستور داد و جوان را به حضورش آوردند. شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت: از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم ، بسیار به ما شباهت داری ، بگو ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است؟؟؟ درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند. جوان لبخندی زد و گفت: اعلا حضرتا ، مادر من فلج مادر زاد است ، اما پدرم چندی باغبان شاه بوده است !
velveshia
مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد وقتی پولهارا دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید: آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟ مرد پاسخ داد: بله قربان من دیدم سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟ مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید!!