دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یکی بود یکی نبود، یه روز یه نیمایی @Jangal بود که داشت با وحید @VAHID میرفت مغازه(محل کار نیما) تو راه قرار میزارن که با بچه ها برن ،وحید هم خیلی استقبال میکنه، بعد که میرسن مغازه مازیار هم میاد. بعد از چند دقیقه فرشاد @فرشاد و مصطفی هم میان ( دقیقا تو همون روز تموم دوستان نیما می خواستن جمع بشن مغازه) بعد از کلی صحبت موقع رفتن وحید و مازیار، نیما میگه آقا بیاید از الان تاریخ رو مشخص کنیم که کی بریم مثلا همین ماه... بعد از گفتن این حرف یه هو همه ی چشم ها شون درشت میشه بعضی ها می خوان شروع کنن به خندیداً.... یه هو نیما میگه نمیگم که 5 روز بریم ،میگم بین حرکت کنیم ...بله دیگه اونوقت بود که همه شاخاشون در میاد و دارن رو زمین به خودشون میپیچن که تازه نیما 2زاریش میوفته.... وایـــــــــــــــــــــــــــــــــی

1390/07/28 - 23:33 در سوتی

بازنشر

(6 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)