دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

...داشتند از توي دريا ماهي مي‌گرفتند. ماهي بود؟ نه. پارچه بود. آهن بود. عروسك بود. يك بچه بود و يك چادر سياه. چادر سياه؟ چادر مادر من؟ توي دريا چكار مي‌كرد؟!...

1391/04/12 - 16:00 در دارالشهدا
5 ديدگاه
حسین ابراهیمی

مادر مي‌خنديد. ‌خنديد؟ نمي‌دانم. يادم نيست. صورتم را بوسيد. چند بار. گفت برايم پارچه‌اي مي‌خرد تا چادر مشكي بدوزد و من در جشن تكليف خودم آن را سرم كنم. اخم كرده بودم. نمي‌خواستم مادر برود.

بابا داشت برايم سيب پوست مي‌كند. خيلي دوست داشتم. راديو روشن بود. نمي‌شنيدم. نگاهم به دستهاي بابا بود كه داشت پوست سيب را با چاقو جدا مي‌كرد و در بشقاب مي‌ريخت. يكدفعه سيب نصف شد. نصفش روي فرش افتاد.

مشق مي‌نوشتم. مشق؟ نه. نقاشي مي‌كردم. داشتم كوه و آسمان و دريا مي‌كشيدم. دريا؟ نمي‌دانم،‌ شايد هم اقيانوس بود. نصفه ديگر سيب كه زرد بود، سرخ شده بود. بابا دستش را بريده بود. قطره‌هاي خون روي فرش و نصف سيب چكيد. به بابا نگاه كردم. به بابا؟ نه. به چشم‌هايش. انگار چيز وحشتناكي ديده بود. ديده بود؟ نه. شنيده بود.

چادر مشكي نداشتم. بابا روسري سياه برايم خريد. خاله گريه مي‌كرد. من تلويزيون مي‌ديدم. داشتند از توي دريا ماهي مي‌گرفتند. ماهي بود؟ نه. پارچه بود. آهن بود. عروسك بود. يك بچه بود و يك چادر سياه. چادر سياه؟ چادر مادر من؟ توي دريا چكار مي‌كرد؟!

چند روز ديگر تولدم بود. مامان نيامد. خاله گفت: تولد نداريم. ولي من نُه تا شمع روي حلواها روشن كردم. بابا گفت كه مامان زير خاك است، اما خودش به آسمان رفته. خاك؟ آسمان؟ اما من چادر را توي دريا ديدم. باور نكردم.

مامان توي دريا بود. نه خاك و نه توي آسمان.

گريه مي‌كردم. گريه؟ يادم نيست. اما روز تولدم همه نمازهايم را به موقع خواندم. مامان گفته بود، ولي خودش نديد. خاله يك چادر نماز به من داد. چادر نماز نمي‌خواستم. داشتم. چادر مشكي مي‌خواستم. به خاله گفتم كه مامان قرار بود برايم چادر مشكي بدوزد. خاله گريه كرد.

سر كلاس بودم. كلاس چندم؟ يادم نيست. نقاشي مي‌كردم. خانم معلم گفت: چرا همه كاغذت را سياه كرده‌اي؟

گفتم: پارچه چادر مشكي است.

دوستم خنديد. خنديد؟ خانم معلم تعجب كرد. تعجب كرد؟ خنديد؟ گريه كرد؟ چي گفت؟ اصلاً يادم نيست.

دوازده سال بعد، قبل از اينكه دخترم به دنيا بيايد، برايش يك چادر مشكي دوختم.

14 سال و 2 ماه و 18 روز و 10 ساعت قبل
الهه

البته همه ی قربانی ها چه چادر ی چه با حجاب چه بی حجاب محترم بودن و هستن و ایشالا خدا رحمتشون کنه ... اینقد رو یه طیف خاص زوم نکنیم بهتره .

14 سال و 2 ماه و 18 روز و 9 ساعت و 56 دقيقه قبل
حسین ابراهیمی

نویسنده خانم زهره شريعتي...اینجا مقام بیان با حجاب بودن و بی حجاب بودن افراد نیست چون اینا همشون ایرانی بودن اما حجاب نماد یک زن مسلمان است...

14 سال و 2 ماه و 18 روز و 9 ساعت و 48 دقيقه قبل

بازنشر

(5 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)