دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

«-(¯` قسمتِ شــشـم ´¯)-» .:. متنِ داستان همواره در دیـــدگـــاهِ ها زده خواهد شد .:. برای خواندنِ قسمت پنجــم به مراجعه فرمایید!

1391/05/02 - 22:50 در خــوابگاهِ مختلطـ
4 ديدگاه
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

- - اتاق تاريك ، در گوشه اي مخوف !

جك و پيتر با نگاهي نگران به سمت پنجره مي رن ؛
_ هي جكي ! به نظر تو چي بود ؟!
_ شايد گلوله برف بوده ؟!
_ هي پسر تو چه باهوشي ، خودشه !
و كه طبق معمول نوكش را از شدت درد مي ماليد ، با خيالي راحت مشغول گوش دادن به گفت و گوي ميان آن ها شد .-
- ببينم ، رييس كه بيدار نشد ؟!
@محمّدحسین با نگراني نگاهي به گوشه تاريك اتاق كه سايه بي حركت شخصي را در خود پنهان كرده بود ، انداخت ، سپس نفس راحتي كشيد و سرش را تكان داد .
- دختره رو چي كار كردي ؟!
- خودش از بس بي تابي كرد ، بيهوش شد !
- پس بهتره بريم يه دوري بزنيم .
اين را گفتند و از آن جا خارج شدند .
@✔کتــ☾ــے ... از غيبت آن ها استفاده كرد و در حالي كه با يك تمركز پنجره را به طور كلي منهدم ساخته بود ، وارد شد و به سمت لوييس دويد .
- پاشو @raha!‌ پاشو دوست من ! پيدا كردنت خيلي سخت بود ، چشمامو بستم و خودم رو به دست باد سپردم ، ديدم اينجام !!!
رها چشمانش را كم كم باز كرد ، فرياد هاي شاديش در چسبي كه روي دهانش زده بودند خفه شد ! و او با همان دستان بسته به بغل کتی پريد .
_ چه صحنه غم انگيزي !
@شَـہ ـرامـ ـ با تعجب به سمت صدا برگشت ، شخصي از روي صندلي كه در گوشه تاريك اتاق قرار داشت ، برخاست و به سمتشان آمد .
شهرام با ترديد در قيافه شخص دقيق شد ، پسر جواني همسن و سال خود آن ها ؛
_ تو بايد جو شون باشي ؟!
_ و شما ؟!
_ منم جو ام ! منتها سبوس دار !
_ چي گفتي كوچولو ؟!
در همين لحظه رها خودش را ميان آن ها انداخت و در حالي كه نمي توانست دست و پايش را باز كند ، غلت زنان روي زمين ، با دهان بسته مشغول اجراي فنون دفاعي شد !

-- - در مکانی بسته و تاریک ، این بار چه مخوف!- - -

جو به سمت فریبا اومد تا اونو بگیره. فریبا هم پشت رها سنگر گرفت. در حالی که سعی می کرد از اصابت ترکش های حرکات رها در امان بمونه!
فریبا لحظاتی به بررسی حریف پرداخت و وقتی با سبک حرکات رزمی حریف آشنا شد(بوووووووووووووووووق!) گارد گرفت و آماده مبارزه شد!
غودا.......اووووو......ادا.....یااااااااا!(باز هم صدای حرکات رزمی شرقی ها ، خصوصا بروس علی!)
این صدای فریبا بود که با حرکات رزمی خودش جو رو مورد عنایت قرار می داد. رها هم اون پایین داشت غلت؟!(قلت؟)

14 سال و 1 ماه و 29 روز و 15 ساعت و 6 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

این صدای فریبا بود که با حرکات رزمی خودش جو رو مورد عنایت قرار می داد. رها هم اون پایین داشت غلت؟!(قلت؟) می زد و به قولی واسه خودش مشغول بود بچم : ))!
لحظه ای پای جو به فریبا گیر کرد و به زمین افتاد.
بهترین موقعیت بود! فنچ دورخیز کرد و شروع کرد به زمزمه کردن چیزهایی:
_هدف...معلوم شد...زاویه...مناسب...سرعت...زیاد...شدت...زیاد...آماده برای پرتاب...سه...دو...یک!
و شد آنچه شد!



@-shadi- در حالي كه دست ِ رها را در دست داشت ، از روي نهر آب پريد ، ولي در آخرين پاي @✔کتــ☾ــے ... ليز خورد و درون نهر افتاد ، نهر به رودي خروشان تبديل شد و کتی را در خود فرو برد !
رها با تشنج در حالي كه روي چمدانِ @✘ farHad ✘ نشسته بود ، از خواب پريد و به سمت شادی دويد .
- تو سالمي ، مَمَلِ من کو ؟!
شادی به قيافه رها نگاهي كرد ؛
_ تو آشنا نمي زني دخترخانوم ، شما ؟!
_ ديگه منو نمي شناسي ، منم دوستت ، رها !
_ متاسفم رها جان ، من الآن وقت ندارم چون بايد راهي شيم .
_ ثثثثث !
رها اين را گفت ، تشنج كرد و روي زمين افتاد .

@Bahar و @آناهیتا نگاهي خشونت بار به شادی انداختند .
@reza p با انگشتانش مشغول رسم اشكال هندسي شد تا تمركزش را براي خنثي سازي دشمن به دست آورد و در اين بين نازگل @خـانـوم ِمیکروب ِصـورتـی . . با حركتي تیز مثل هميشه يك ليوان آب آورد و به کتی داد.
_ نازگ...
_ چيه چيه ؟ بگو ما اينجاييم ، ما كنار هميم ، آنـا هي بيا اينجا ، اون شادی رو ول كن ، کتی كارمون داره !
کتی سرفه اي كرده و دستش را به سمت آن دو دراز مي كند ؛
_ اين ...
_ چي ، من ؟! ديدي ، اين حركتش يعني اين كه مي خواد اون نانچيكو قرمزشو بده به من ، واي مرسي کتی جون!
_ نه ... نه ، اون !
_ كي من ؟! ديدي آنا جون ، نازگل تيزه اين بار هم تونست نانچيكو رو مال خودش كنه !
_ اه ! شما دو تا آخرشين ، بابا سه ساعته مي خوام بگم اين آبي كه آوردی ترشه !
_ جدي ؟! شرمنده ، آبليموئه ، آورده بودم واسه جاي نيش پشه ها !
در همين لحظه @سید احمد ثاراللهی پشه اي كه دور پشت موش مي چرخيده رو با يه حركت تو مشت هاش مي گيره ؛
_ ايول ! پشه !

14 سال و 1 ماه و 29 روز و 15 ساعت و 5 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

(!) جيغي مي كشه و پشت @Bahramمحمدم قايم مي شه ، سید شروع مي كنه به هر هر خنديدن و به ابهت خودش مي باله و متوجه يك گله حشره جهنده كه با سرعت از پشت سرش ميان نمي شه ؛
_ نگران نباشين بچه ها ، من مي تونم با يك پلك زدن همه اين ها رو رام كنم !
فرهاد اين رو مي گه و با ديدن اولين حشره جهنده ، از ترس جيغي مي كشه و به سمت آنا مي ره و پشت سرش قايم مي شه .
شهرام در حالي سعي مي كرد خودش رو عادي نشون بده ، به سمت درخت ها رفت تا پناه بگيره ، در همين موقع پاش به يه شاخه گير كرد ، روي زمين افتاد و باعث شد پاي حشره جهنده اي كه از اون جا مي گذشته بهش گير كنه و درست جلوي کتی نقش زمين شه !
- هي پسر ، تو يه قهرماني !



ناگهان حشره جهنده شيهه اي مي كشه و كله فریبا رو با دندون مي كنه ، پرهاش به اطراف مي پاشه ، همه حشرات جهنده رم مي كنند و شروع مي كنن بچه ها رو تيكه پاره كردن !
يكي از حشرات رضا رو با دندوناش نصف مي كنه و خونش رو جنازه بهار كه دست و پاش قطع شده بود مي پاشه.
سید رو از درخت گردو حلق آويز مي كنن ، شاخه مي شكنه و اون روي زمين پرت مي شه ، خوشحاله از اين كه زنده مونده ، اما يه گردو از درخت ميفته توي حلقش و اونو خفه مي كنه !
آنا ، شادی @-shadi- و کتی رو به درخت مي بندند ، دورشون آتيش روشن مي كنن و مشغول رقص و پايكوبي مي شن !
- آخرشم من يه نقشِ درست حسابي ندارم ، اين چه وضعشه ؟!
- آخي ، چه صحنه رومانتيكي !
سه نفر بسته شده به درخت به سمت منبع صدا برمي گردند ؛
شهرام در حالي كه شنل سياهي به تن داشت ، سوار بر حشره ی جهنده كه از دندوناش خون مي چكيد ، بود و لبخند پليدانه اي بر لب داشت .
رها مشغول دلداري دادن کتی بود ، بهرام با خشم به سمت شهرام برگشت ؛
- تو ذات پليد خودتو نشون دادي ! سزاي كارتو تو همين دنيا مي بيني !
و لیوان آبی که دستش بود را ، روي آتش ريخت و آن را خاموش كرد.
ناگهان آسمان صاعقه زد و شهرام و تمام حشرات جهنده را سوخپير كرد .

14 سال و 1 ماه و 29 روز و 15 ساعت و 4 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

دسته گلي روي يه تپه قرار داره ، كه جنازه هاي همه بچه ها رو در خودش جا داده ! از كنار تپه دست خونيني بيرون زده ، آنا ، کتی و شادی بر سر تپه ايستادند و اشك مي ريزن .
بلبلان آهنگ غمگيني رو مي خونن ! پــــرده ميفته !


_ واي @علیرضا22 عزيزم ، چه فيلم آموزنده اي بود!
_ آره @moon22 ، منتها يكم خشونتش زياد بود ، از اين به بعد مي برمت فيلم هندي!
ملت دنبالری حاضر در سينما : !


------ جولوي در سينما -------

_ كسي نمي خواد من بهش امضا بدم ؟!
...
_ من شهرامِ قهرمانم ، كسي امضا نمي خواد ؟!
...
_ آقا يه امضا ، خانوم يه امضا ! من خرج يه خانواده رو مي دم ؟!
بالاخره يك نفر به طرف شهرام مياد ؛
_ امضا مي خواين ؟!
_ نه امضا نه ، اگه آدامس داري يه بسته بده ؟!
_ !




.:. پایانِ ارزشی این ماجرا .:.

14 سال و 1 ماه و 29 روز و 15 ساعت و 1 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(10 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)