دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

«-(¯` فصلِ دوم / قسمتِ اول از ´¯)-» .:. متنِ داستان همواره در دیـــدگـــاهِ ها زده خواهد شد .:.

1391/05/14 - 12:20 در خــوابگاهِ مختلطـ
3 ديدگاه
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

- کـــــــات
@✔کتــ☾ــے ... و @Bahramمحمدم بی حرکت ایستادند و به @reza p نگاه کردند .
کتی : چرا کات دادین ؟
رضا: سوژه خز شده ... تا الانشم یه حلقه فیلم سوزوندیم ... سریع آماده شین یه سوژه دیگه رو می گیریم !

همه عوامل فیلم به سمت تدارکات روانه شدند تا ... تا ... تا در کنار کولر خنک آنجا نفسی تازه کنند !(یادم نبود ماه رمضونه !(

--- اتـــــاق تدارکـــــــات ----

حدود 28 نفر از عوامل ، در یک اتاق چهار در چهار ، دور هم جمع بودند و از فضای موجود و باد خنک کولر و گرمای وجود یکدیگر ، استفاده می بردند بسی !
ملت دنبالری ، متحدتر از همیشه ، شانه به شانه یکدیگر ، در اتاق نشسته بودند و راجع به اینکه "به نظر شما آیا چه فیلمنامه ای را بازی خواهند کرد" بحث می کردند همی زیاد خیلی !

فــریبا ، یگانه فنچِ نویسنده دنبالر ، بالای سر ملت ، پرواز را می نمود ! ... و به اینکه "به نظر شما آیا چه نقشی را در چه فیلمنامه ای بازی خواهد کرد" فکر می کرد !

صدای غرغر های رضا شنیده می شد که داشت با تهیه کننده بیچاره ، بحث می نمود و او را !!!(حذف به قرینه بیناموسی!(

رضا در قسمت تدارکات را باز کرد و وارد شد ... اما وارد نشد ! ... چون وجود موجودی به نام @✘ farHad ✘ ، در جلوی در ، مانع ورود او شد !
رضا : چرا سر راه واستادی ؟
فرهاد : تو جا نیست...همینشم به زور گیرم اومده !
رضا : پس اینو بگیر بین بچه ها پخش کن ... سوژه بعدی خوابگاه اینه ... سریع بخونین که کلی عقبیم .

فرهاد فیلمنامه را از کارگردان نمود(به معنی گرفت!) و آن را برانداز کرد .

-** عنوان : ورودِ دکتر به خوابگاه ، نحوه ی برخورد با دکتر ! فکر کردی کی هستی ؟! **

بازیگران : همه هستند فقط کسی برای بازی کردن نقش نداریم !

فرهاد اینها را بلند بلند برای ملت خواند ... ناگهان @ܔܜܔܔღ shadi ღܔܜܔܔ که در بین @nazistarrr و آنا مچاله شده بود ، فیلمنامه را نمود(به معنای مذکور در چند خط قبل!) ... و دوباره صفحه اول را مرور کرد و گفت :
- پیش به سوی جستجوی بازیگرِ نقشِ دکتر ! ... کارآگاه @آناهیتا ؟ ... آنا ؟ ... آنــــــآآآآآآآآآآآآآآآآآ ؟
آنا: ها ... چی ... چی شد ... چی شده ؟
شادی : باید دست به کار شیم !
آنـا : ای خدا ... نمی زاری این یه ربع زنگ تفریحو هم بخوابم ؟! ... باشه با

14 سال و 1 ماه و 18 روز و 11 ساعت و 2 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

آنـا : ای خدا ... نمی زاری این یه ربع زنگ تفریحو هم بخوابم ؟! ... باشه باشه بهرام اون ذره بین منو بده بریم به جستجوی دکتر !


----- تالار عمومي خوابگاه -----

نازگل از در وارد شد و در حالي كه برق شادي در چشمانش ديده مي شد ، روي مبل قرمز كنار پنجره لم داد .
بهرام طوري وانمود كرد كه چيزي نمي داند و پرسيد :
- @شَـہ ـرامـ ـ چي كارت داشت ؟!
- شهرام رفت مسافرت !
رضا كه هنوز در فكر سوژه بود ، نگاهي پرسشگر به نازگل انداخت ؛
- حالا كجا رفته ؟!
- وايسا ، تو اين همه رو نوشته !
نازگل اين را گفت ، نامه اي را از جيب ردايش در آورد و شروع به خواندن كرد ؛

>> سلام دوستان عزيز من !

خيلي رو اين مساله فكر كردم ، اولش نمي خواستم اين حقيقت رو بهتون بگم ولي ديدم بين من و شما مثل آب زلال و پاكه ! پس خودتون رو آماده كنيد ، مي دونم دوري من براتون خيلي سخته ، مگه نه ؟!

ملت :‌ بــــــــله بلـــــــــه !
... خب راستش واقعيتش اينه كه من بايد يه مدت برم ... ساري ! تا بعد بچه ها >> !

فریبا با حالتي متفكرانه گفت :
- ايول پس مي ره ساري !
آنا با نگاهي سراسر تعجب به فریبا خيره شد ؛
- نه عزيز من ، اين ساري كه اين مي گه خارجيه مثل BaBy مي مونه ، مثل Love مي مونه و مثل Finch ...
ملت :‌ مثل!
@Foroyo سخت مشغول يادداشت تمامي نكته هاست ...

14 سال و 1 ماه و 18 روز و 11 ساعت و 1 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

---- همان جا ! ، نيم ساعت بعد ----


مگس ها در هوا پرانده مي شوند و علافي در جو موج مي زند .
- هي بچه ها يه سوژه !
سید @سید احمد ثاراللهی با افتخار انگشتشو به سمت در تالار مي گيره ؛
- اون بچه كوچولوئه رو نمي بينين ؟! آخي !‌ چقدر مامانيه !
ملت به هم نگاه مي كنند ، دنبال بچه توهمي مي گردند ولي نتيجه اي نميابند ، در همين لحظات فرهاد از فرصت استفاده كرده ، با تاييد رضا ، آنا و بهرام ، شادی را با سرعت -Rex- به تختخوابش هدايت مي كند .
ناگهان يك کاربرِ تازه وارد نفس نفس زنان وارد تالار مي شود و به سمت کتی مي آيد ؛
- خاله کتی ! مي خوان اَزَمون تست روانشناسي بگيرن ، من نمي خوام اونا بفهمن كه شبا تو خواب حرف مي زنم و راه مي رم !
اين را مي گويد و از شدت هيجان و استرس تشنج كرده روي زمين مي افتد ...



<<< پایانِ قسمتِ اول >>>

14 سال و 1 ماه و 18 روز و 11 ساعت قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(8 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)