جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ هسツی تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
دیشب وقتی داشتم میرفتم طرف خونه، توی عباس آباد، زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میرداماد حرفی نزد. اون جا بود که گفت مرده شو همه ی دنیا و آدم های کثافت ش رو ببره. گفت دلش میخواد یک مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره و راحتش کنه. من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون از اینجور مسافر ها زیاد دیده بودم. توی بزرگ راه مدرس که پیچیدم گفت دوسال پیش شوهرش به او گفته میخواد بره سفر و معلوم نیست کی برمیگرده. گفت شوهره یک لات بی سروپا بوده و الان دو ساله که او و سه تا بچه ش رو توی این جهنم بی در و پیکر رها کرده. گفت مطمئنه که دیگه اون عوضی برنمیگرده. بهش گفتم اگه این حرف ها رو برای این میزنه که کرایه نده من کرایه ای نمیخوام.گفتمش من دارم میرم خونه و برای رضای خداوند حاضرم او رو هرجا که بخواد برسونم.گمونم میخواستم کار خوبی کرده باشم. یعنی در آن لحظه به حرف هایی که زده بودی فکر کردم و به خودم گفتم: عباس! حالا وقتشه. پرسید:«گفتی واسه چی این کار رو میکنی؟» گفتم:« برای رضای خداوند.» یکهو ریسه رفت. اون قدر بلند بلند خندید که پیشونی ش خورد به داشبورد ماشین. گفتمش فکر نمیکنم حرف خنده داری زده باشم. گفت:«اتفاقا خیلی هم خنده دار بود. واقعا که خنده دار بود.» گفت:« چطوره به اون خداوندت بگی از توی آسمونش چندتا اسکناس سبز واسه ی این بی چاره بفرسته پایین.» این رو که گفت دوباره خنده ش گرفت.بعد جدی شد و گفت:« مشکل من و سه تا توله م با بخشش صنار کرایه حل نمیشه، جوون.»
14 سال و 28 روز و 21 ساعت و 37 دقيقه قبلبعد چادرش رو روی شانه ش انداخت و گفت:« ببینم تو نمیخوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره. هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گیرم می آد. گمونم این طوری خداوند ِ تو هم راضی ِ راضی باشه. قبوله؟» توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی درباره خداوند شنیده ای؟ آینه ی کوچکی از توی کیفش بیرون آورد و خودش رو توش برانداز کرد و گفت:« یه چیزایی شنیده م اما چیزی ندیده م، اما اون نسناس گمونم هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه. خیلی ها رو میشناسم که هیچی از خداوند نشنیده ند. گمونم خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده.» بعد شیشه ی ماشین رو پایین اورد و گفت:« اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت رها نمیکرد. اگه شنیده بود که واسه ی یک لقمه نون مجبور نبودم هرشب یه جا باشم.» بعد بغض ش گرفت. گفت:« اگه شنیده بود مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم که دارم میرم خرید.» کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هرچه تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دست ش. گفتم خیال کن خداوند ِ من از توی آسمون ش این ها رو انداخته پایین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول ها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد تو چشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل از اینکه در رو ببنده گفت:« از طرف من روی ِ ماه ِ خداوند رو ببوس! »
14 سال و 28 روز و 21 ساعت و 37 دقيقه قبل