دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

«-(¯` فصلِ دوم داستانِ از ´¯)-» .:. متنِ داستان همواره در دیـــدگـــاه ها زده خواهد شد .:. برای خواندن کلیک کنید ...

1391/07/25 - 12:11 در خــوابگاهِ مختلطـ
7 ديدگاه
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

دوربین شدیدا زوم کرده روی مگسی که داره تو هوا پرواز می کنه و واسه خودش وز وز میکنه ، مگس کل صفحه رو در بر گرفته .
ناگهان مگس کشی به مگس میخوره و مگس روی دیوار سفیدی آش و لاش میشه .

اسامی بازیگران با رنگ سفید روی لاشه مگس به نمایش درمیاد :

رضــا / کتــی @✔کتــ☾ــے ... @reza p/ فــرهاد @✘ farHad ✘
احمد رضـا @днᄊαÐя£zα / آناهیـــتا @آناهیتا /
بهــرام @Bahramمحمدم / مصطفـی @mosta
حســین @حسین / آرمیــن @آرمین│a℞ℳ iℕ / نیمــا @Jangal
با حضور ِ
محسن @» محسن « / هــادی @ܔܜܔܔ Hadi-j ܔܜܔܔ

عده ای دور یه سفره نشستن و دارن غذا میخورن و 4- 5 تا مگس هم دور و ورشون هستن و مرتبا میان روی اعصاب ملت دور سفره .
اسامی جمعی از دست اندرکاران نمایش داده میشه :
مدیر فیلمبرداری : دااداا @داداِ جوجو
صدا بردار : آرین @آریــَــن
طراح دکور و صحنه : بهار @بــــهار ツ
تدوین : نگـــین @آلبالو خانومیツ

مگسی یه گیتار تو سایز خودش گرفته دستش و داره میزنه و میخونه و چند تا مگس مونث هم دارن با علاقه بهش نگاه می کنن .

کنترل سکانس های بی ناموسی فیلم ! حمیت @یـ ـک آدمـ ـ
مشاور اعظم ! : استیون اسپیلبرگ
تهیه کننده : متاسفانه کسی حاضر نشد تهیه کنندگی این فیلم را به عهده بگیرد !
موسیقی : موزیک متن اَره 5 !
و با تشکر از همه عزیزان و جیگرانی که ما را درساخت این فیلم یاری کردند!

دو تا مگس توی هوا به هم چسبیدن و دارن به هم لاو میدن و از هم لاو می گیرن . ( یه چیزی تو مایه های همون راز و نیاز عاشقانه و اینا !!!)

نویسنده و کارگردان : جـوجـ ه فنـچِ متفکـر

13 سال و 11 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 38 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

دوربین مومیایی رو نشون میده که اومده از پشت گردن رضا رُ چسبیده و قصد خفه کردن اونو داره .
قــــِــرِچ !
مومیایی گردن رضا رو میشکنه و جنازَش روی زمین میفته .

آنــا : جـــــــیـــــــــغ ! پروفسورِ دانا رو از دست دادیم ! آااااااااااااااااااااااااااای ! نههههههههههه ! !shit
مومیایی رو به ملت : خاک تو سر همتون ! این راهنماس ک دارین ؟ مرتیکه ورداشته راجع به شیشمین جد من صحبت میکنه ، من نـــیما هستم ! نیما جنگلی ! مدیر فعلی سایت ! این منم نه جد من !!
احمدرضا : پس چرا این شکلی هستی ؟
نیما : هر کسی که در این قلعه اقامت داره از حالت عادی خارج میشه ، بحث فلسفی و طولانی ای داره که الان حسش نیست بگم ، بعدا هر کی خواست بیاد مسنجر اگه وقت داشتم و حال و حوصله و اینا هم داشتم واسش تعریف میکنم !
حسین: نه خیر ! همین الان بگو !
مومیایی : من همین الان زدم سرگروهتون کشتم ، اون وقت بیام 3 ساعت واسه شماها توضیح بدم که چرا مدیران ، اینجا این شکلین ؟ هوم ؟ پــخ !

نیما به سمتشون حمله میکنه ، ملت به سمت در میدون که یهو در باز میشه و یه اسکلت میاد تو .

اسکلت : هووووو بترسید ! من محسن هستم ! همه کاره دنبالـــر !!!
آرمین رو به بقیه: راست میگه ها ، یکم شکل فک و چونه و ایناش شبیه محسنِ !!!
بهرام : این اسکلته همونی نیست که اون اول دیدیمش ؟
حسین : همونی که به من علامت خارج از چارجوب نشون داد ! خودم دیدم !

دوربین میره بالا و از بالا ملت رو نشون میده که وسط اتاق گیر افتادن، از یه طرف نیما ( مومیایی ) و از یه طرف هم محسن ( اسکلت ) داره به سمتشون میاد .

بهرام: پروفسور کتی ! مسئولیت ما برعهده شما و پروفسور فرهاد هست ! ما رو از این وضع نجات بدین !! پ. ن خصوصی! : پروفسور جون خودمونیما ، عجب چیز جیگری هستی ! برای ما چی کار میتونی بکنی ؟ )
کتی: من فقط یه استاد ِ عَسل مَسلم ، الان چی کار میتونم بکنم ؟ پ. ن خصوصی : انقدر جیگر جیگر نکن بوقی ! فقط دختربچه و داف های جیگر و ناز حق دارن به من همچین حرفی بزنن !( )
بهرام : چقدر بد شد ! پ. ن خصوصی : پروفسور این دامنای تنگ ارزشی چیه میپوشین ؟ خب اگه بخواین وقتی این دامنا تنتونه پاهاتون رو 180 باز کنین چی کار می کنین ؟!!!
کتـی : بوقی بیناموس بی فرهنگ ! آخه من واسه چی باید پاهامو 180 باز کنم ؟

13 سال و 11 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 37 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

بهرام : خب شاید خواستین ژیمناستیک و اینا برین ! از بدنتون معلومه که ژیمناستیک کار خفن و ماهری هستین !
کتی : اوه جدی ؟ مرسی... اهم ... برو بوقی برو ! فقط دخترا حق دارن راجع به این مسائل من نظر بدن !!
آنــــا با وحشت : جــــــــیـــــــغ ! they are coming to eat us!
مصطفی: پروفسور فــرهاد ، شما که استاد وردهای زیرلفظی هستی ، یکی از اونای وردهای خفنی که بلدی بخونو و ما رو از این مخمصه نجات بده !

دوربین زوم میکنه روی صورت فرهاد که به شدت داره عرق میکنه .

فرهاد: من هرچی فکر میکنم وردی که مناسب این موقعیت باشه پیدا نمیکنم ...
آرمین :استاد واقعا شرمنده ، خیلی خیلی ببخشید ولی با کمال احترامات باید بگم که استاد دهنت سرویس ! ( سانسور شد !) چه جوری یه وردی که مناسب لوله کردن این دو تا موجود باشه پیدا نمی کنی ؟ خاک تو سرت ! خاک !
فرهاد با خجالت : در حقیقت من اصلا استاد وردهای جادویی نیستم ... من تا ترم 3 بیشتر نخوندم ... یه روز که معجون سازی داشتیم ، من نتونستم معجون رو درست کنم و بعد هم استادم اومد بالای سرم و یه پس گردنی محکم زد تو سرم که باعث شد با صورت برم تو پاتیلم ! بعد هم صد امتیاز ازم کم کرد ، من هم خیلی عصبانی شدم و به خواهر استاد معجون سازیم فحش دادم !!!( ) بعدش هم به خاطر این کارم و همچنین قوانین سختگیرانه ای که اون موقع ها بود ، کلا از دانشگاه اخراج شدم ... و سال ها بعد با جعل مدرک تونستم استاد وردهای جادویی بشم ، من هیچی بلد نیستم !
احمد : تف !!

در همین لحظه کــتی میفته رو زمین .

آنــا : جـــــیــــــــغ ! پروفسور کتتتتتتتتی رو هم از دست دادیم ! نــههههههههههههههههه!

تـــرق !
حسین : هه هه ! آنا از بس جیغ و داد کرد که فکش در رفت !
احمد : کتی دیگه چطوری مرد ؟
آرمین : من دیدم ، همین طوری واستاده بود که یهو یه چیزی رفت تو دهنش و خفه شد و مرد !
بهرام : چه بی ناموسی !!!
احمد : همگی حمله کنیم به سمت محسن و از این جا بریم بیرون !
ملت همگی به سمت اسکلت حمله ور میشن ، احمد جلوتر از همه س ، محسن با جمجمه ش محکم میکوبه تو کله احمد و پخشش میکنه روی زمین .
بقیه ملت به سمت محسن حمله میکنن و روی زمین میندازنش و از اون جا میان بیرون .

وقتی که همه از اتاق میان بیرون ، فرهاد سنجاق قفلیشو به سمت در میگیره : قفلیوس !
در قفل میشه و محسن و نیما میمونن پشت در .

13 سال و 11 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 36 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

دوربین آنا رو نشون میده که جنازه کتی و رضا رو با خودش حمل میکنه .

حسین : اینا رو واسه چی آوردی ؟ هوم ؟... آو یادم اومد ! تو فکت در رفته نمیتونی حرف بزنی !
حسین و بهرام به سمت جنازه کتی میرن .

دوربین کتی رو نشون میده که یه استخون بزرگ سفید تا ته رفته تو حلقش و باعث مرگش شده!

بهرام: کار محسن ِ ! یکی از استخوناشو کنده و به کتی پرت کرده .
دوربین حرکت میکنه و کمی اون ورتر احمدرضا رو نشون میده که توسط مصطفی به بیرون آورده شده ، جیمز روی زمین افتاده و داره همین جوری حرف میزنه وهذیون میگه ، چند نفر میرن به سمت احمد.

احمدرضا: واسه ماموریت تا کی وقت داریم ؟ ... هوی گندالف ! بدو داره فارامیر رو زنده زنده می سوزونه !... Im callin you ... چه چشم و ابرویی قشنگی داری عزیزم ! جیگرتو!... عهه !... نه ! تو مخ دخترخاله منو زدی ! مال خودم بود ! دهنت سرویس !... هه هه ... :lol:
مصطفی: راستی آنـا کجاست ؟
فرهاد: اون گوشه افتاده رو زمین داره خودشو میکوبه به دیوار ، بیچاره فکش در رفت از بس جیغ کشید.

ملت میرن سراغ آنــا.

آرمین : به نظر من بهتره که همین جا خلاصش کنیم تا کمتر درد بکشه !
مصطفی: فکش در رفته ... راه که میتونه بره ، هر وقت از این جا رفتیم بیرون میبریمش درمونگاه !

دوربین همون دری رو نشون میده که قفل شده ،محسن و نیما در پشت در دارن خودشونو به در میکوبونن .
فرهاد: درهای اینجا شدیدا مقاومه ، امکان نداره بتونن بشکوننشون ، هر چند از این موجودات پلید و خبیث هیچی بعید نیست !
بهرام: دری که اول ازش اومدیم کدومه ؟
مصطفی به یکی از درها اشاره میکنه و میگه : اون ، همه بریم به سمت اون دره .

ملت به سمت اون در هجوم میارن و همگی میرن توش .
در همین لحظه با کمال تعجب متوجه میشن که این اونجایی نیست که ازش اومدن .

13 سال و 11 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 35 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

احمدرضا: جای درها عوض میشه !
حسین : چرا انقدر خوشحالی حالا ؟
مصطفی: فکر کنم به خاطر ضربه ای بوده که به سرش خورده ، یکم به هم ریخته !
احمدرضا :
فرهاد : ما این جا گیر افتادیم ! جای درها هم که مرتب عوض میشه ، هیچ امیدی نیست !
مصطفی : چه حقه کثیفی ! تف ! تف ! تف !
بهرام : اِ ! بچه ها این جا رو نگاه کنین !
دوربین جایی رو نشون میده که بهرام بهش اشاره میکنه، کاغذ بزرگی که به دیوار زده شده .
ملت به سمت کاغذه میرن .

احمدرضا: مـــــدیران آینــــده دنبالــــــر !
آرمین درحالی که داره کاغذه روی دیوار رو میخونه : اوه ! اسم منم تو این لیسته ! بالاتر از همه ! ایول ! یعنی این که من به زودی به مدیریت می رسم !
ملت :
آرمین : چیه بوقی ها ؟! حسودیتون میشه ؟
مصطفی : تف !!!

در همین لحظه صدای انفجاری شنیده میشه و بعد هــادی جلوی ملت ظاهر میشه!

حسین: چقدر مسخره ! یه روح که سرش هر لحظه به یه طرف کج میشه ! چقدر خز ! چقدر لوس ! چقدر دخترونه !!! خودم دیدم !
هادی : هوی بچه نخند ! من سِر هادی کبیر ، گرداننده بزرگ و کبیر و کلفت سایت هستم ! یوهاهاهاها !

در همین لحظه فرهاد از وحشت سکته قلبی میکنه و همون جا میمیره !
آنا از شدت ناراحتی کلشو میکوبونه به دیوار !
تـــرق !

احمد : فَکِ آنا جا افتاد !
آنا : جـــــــیــــــــغ ! یه استاد فرزانه دیگه رو هم از دست دادیم ! نهههههه !

و بعد آنا که خیلی رفته تو جو نقشش میاد دوباره کلشو بکوبونه به دیوار که کارگردان جلوشو می گیره !
سر هادی : نترسید ! من نیومدم که بکشمتون بلکه اومدم که بک... !!! منظورم اینه که اومدم که یکم شفاف سازی کنم براتون .

همه ساکت میشن و سِر هادی گوش میدن .
هادی ادامه میده : حتما همتون کفتون بریده که مدیرا وقتی اینجان چرا این شکلی هستن ، باید بگم که این از آثار جانبی منوی مدیریته که البته مفید هم هست ! مدیران برای این که بتونن دنبالر رو کنترل کنن نیاز به قدرت های روحی و جسمی خارق العاده ای دارن و در این مکان ، در این قلعه بهش می رسن ، مدیرا چهره تغییر یافتشونو با آواتارهای رنگ و وارنگ میپوشونن و حالا شما چهره واقعی اونا رو دیدین !

13 سال و 11 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 34 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

مصطفی: آقا من نمیتونم بفهمم ! شما با این قدرت روحی و جسمی خارق العاده دقیقا چی کار میکنین ؟ من که مدت هاست هیچ حرکت چشم گیری از شما ندیدم !
هادی : البته ما حرکات چشم گیرمون رو قبلا کردیم و فعلا در استراحت هستیم ! شاید بعدا باز هم یه حرکت چشم گیری بکنیم... خب فعلا من برم و اینا ، بای !
ملت :

هادی ناپدید میشه و سکوت بر فضا حاکم میشه ، تنها صدایی که میاد صدای آرمینِ که داره با موبایل ! صحبت میکنه .

آرمین : آره دیگه هانی ، داشتم میگفتم واست ... امروز فردا حکم مدیریتم میاد و میام سرزمین مدیران و تو قصر قشنگ و مجلل مدیران زندگی میکنم ! اگه بدونی چقدر باحاله این جا ، دست تو رو هم میگیرم و میایم با هم این جا زندگی میکنیم ! ... چی ؟ ناراحت بشن ؟ کیا ؟ مدیرا ؟ مدیرا ناراحت بشن که من تو رو آوردم توی قصر مدیران ؟ غلط کردن !!! اهم ... منظورم اینه که ...نه باب انقدر مهربونن که نگو ، خیلی خوش برخوردن با ملت، جدی میگم ، طرز برخوردشون واقعا تکان دهنده بود برام !! منی که انقدر تو جادوگران راه میرفتم به مدیران فحش میدادم ، وقتی اومدم پیششون و برخوردشون رو دیدم واقعا شوکه شدم ! خیلی نحوه برخوردشون خوبه ...

-- نیــــم ساعـــــت بــــــعد --
آرمین رو به بقیه : خب ! با توجه به این که ما سرگروه و دو استادمون رو از دست دادیم و از اون جا که من دارای شم مدیریت بالاتری نسبت به شما هستم ، فعلا سرپرستی شما رو به عهده میگیرم .
آنــا: هووووراااا ! OoOonLy Armiiiiin
آرمین : خب ما الان 6 نفریم ! من اصلا موافق نیستم که ما عین گوسفند ! کله مون رو بندازیم پایین و هی این ور و اون ور بریم ! چرا ؟ چون اون طوری توی هر در هم با یه مدیر بر می خوریم و هممون کشته می شیم !
آنـا : we love Armin !
آرمین: بله داشتم میگفتم... ما باید تقسیم بشیم ، این جوری هیجان انگیزتره تازه !! 6 نفریم ، به 3 گروه تقسیم میشیم و درها رو میگردیم ، هر گروهی که راه خروج رو پیدا کرد با یک پیامکِ بدون متن بفرسته ! و بقیه گروه ها رو خبر کنه تا بتونیم همه با خوبی و خوشی از این جا بیرون بریم ! سوالی هست ؟
آنا : mr armin can you explain how to…
آرمین : خب مثل این که سوالی نیست !... اما گروه ها ! من و بهرام با هم میریم ، احمد و مصطفی باهم ، آنا و حسین هم با هم میرن... یالا ! زود بریم بیرون .

13 سال و 11 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 33 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

آنـا : hey mellat ! please listen to mr Armin! Armin is my hero !…
مصطفی: آنا جان عزیزم میشه لطفا... ؟! دو ترم کلاس زبان رفتی سر کوچه تون انقدر دیگه بوقی بازی درنیار !!
آنا :f.... you mosta !
حسین: اوه منظور از این جمله آنا چی بود ؟ یکم بیناموسی نمی زد ؟
آرمین : نه اصلا بیناموسی نبود ! فکر کنم منظورش این بود که fun you mosta ! یعنی یه چیزی تو مایه های دمت گرم و اینا !!! و کلا این که آنا خواست بگه با این که مصطفی حرف خیلی زننده ای زد ولی باز آنا اون قدر جنبه ش بالاست که به طرف میگه ایول و اینا !
حسین : آووووو !

ملت دوباره میرسن به تالار بزرگ .
آرمین : خب آقا وقت رو تلف نکنیم ! هر کدوم از گروه ها بره توی یکی از درها زوووود ! بهرام تو هم با من بیا بریم تو اون دره .

دوربین بالا میره و از بالا فیلمبرداری میکنه، سه گروه ، هر کدوم وارد یکی از درها میشن و تالار بزرگ خالی میشه .



.:. پایان قسمت دوم .:.

13 سال و 11 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 33 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(8 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)