دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یه دورانی خیلی آدم گَند‌ِ دماغ و ننری بودم. یادمه یه روز که مادرم اومد دنبالم تا منو از مدرسه ببره خونه بهونه ی مداد گرفتم ( یه سری مداد مشکی واسه نوشتن بودن اون موقع ها ک دورش رنگ وارنگ بود ) مادرم رفت و یکی از اون مدادا رو خرید واسم . اما من بهش گفتم: یه دونه نه! تمام اون بسته ی بیستایی رو باید برام بخری! مادر گفت: اون همه مداد مشکی چیکار میخوای کنی تو! لج کردم مادرمم هم نخرید همه شو. کلید درو از کیف ماردم برداشتم تا رسیدیم خونه من دویدم و درو باز کردم و یک ساعت مادرمو پشت در نگه داشتم. بعد نمی دونم کی اومد درو واسه مادرم باز کرد. اصن الان ک یادم میاد دلم می خواد یه فصل بچگیامو کتک بزنم .

1391/09/08 - 00:18 در خاطرات
بدون دیدگاه
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)