چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید.حال مادر به زودی خوب میشود و ما برمیگردیم.»نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتیدر داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره میکرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته بهمن گفت: «خواهش میکنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندهارا قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروختهام. برای این که نگران آیندهمان نشود، وانمود میکنم که دارم با تلفن حرف میزنم.» در آن لحظه متوجه شدمکه این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بینشان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازیهای رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفررا گرم میکرد
1391/10/08 - 12:13 توسط
آندروید در
عاشقانه زیستن
عالی بود
13 سال و 10 ماه و 2 روز و 10 ساعت و 7 دقيقه قبلجونم بالا اومدتاوقتی همشوفرستادم
13 سال و 10 ماه و 2 روز و 10 ساعت و 4 دقيقه قبل توسط آندرویدمن قبلا پيش بيني كرده بودمممممممم

13 سال و 10 ماه و 2 روز و 10 ساعت و 3 دقيقه قبلمهم گاو وگوسفند بود...
والا زن بيچاره بدون آنها جان به جان آفرين تقديم ميكرد.....
قصه تموم شد....
ديگه لالا كن........
درس اخلاقي......
13 سال و 10 ماه و 2 روز و 10 ساعت و 1 دقيقه قبلگاو وگوسفند...
در نتيجه طلا و جواهر ...از هر مردي مهمتر است.........
شاید واسه تو اینطور باشه
13 سال و 10 ماه و 2 روز و 10 ساعت قبل
13 سال و 10 ماه و 2 روز و 9 ساعت و 57 دقيقه قبل