دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید.حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.»نگا­هم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتیدر داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می‌کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته بهمن گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندهارا قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.» در آن لحظه متوجه شدمکه این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفررا گرم می‌کرد

1391/10/08 - 12:13 توسط آندروید در عاشقانه زیستن
6 ديدگاه
somayeh

جونم بالا اومدتاوقتی همشوفرستادم

13 سال و 10 ماه و 2 روز و 10 ساعت و 4 دقيقه قبل توسط آندروید
ellli

من قبلا پيش بيني كرده بودمممممممم
مهم گاو وگوسفند بود...
والا زن بيچاره بدون آنها جان به جان آفرين تقديم ميكرد.....
قصه تموم شد....
ديگه لالا كن........

13 سال و 10 ماه و 2 روز و 10 ساعت و 3 دقيقه قبل
ellli

درس اخلاقي......
گاو وگوسفند...
در نتيجه طلا و جواهر ...از هر مردي مهمتر است.........

13 سال و 10 ماه و 2 روز و 10 ساعت و 1 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)