دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

گاهی آن قدر بدم می‌آید , که حس می‌کنم باید رفت . . .

1392/02/31 - 13:59 در حرف دل
2 ديدگاه
./ DoostDar ./

باید از این جماعتِ پرگو گریخت

‌گویم

گاهی دلم می‌خواهد بگریزم از اینجا !

حتی از اسمم! از اشاره، از حروف

از این جهانِ بی‌جهت ، که مَیا ، که مگو ، که مپرس

گاهی دلم می‌خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا

گوشه دوری گمنام

حوالیِ جایی بی اسم

بی اسمِ خودم اشاره به حرف

بی حرفِ دیگران ، اشاره به حال

بعد بی هیچ گذشته‌ای

به یاد نیاورم از کجا آمده؟ کیستم؟ اینجا چه می‌کنم؟

بعد بی هیچ امروزی

به یاد نیاورم ، که فرقی هست ، فاصله‌إای هست ، فردایی هست

گاهی واقعا خیال می‌کنم

روی دست خدا ( ) مانده‌ام

خسته‌اش کرده‌ام

راهی نیست

باید چمدانم را ببندم

راه بیفتم، بروم

و می‌روم

اما به درگاه نرسیده از خودم می‌پرسم

کجا ؟

کجا را دارم ؟! کجا بروم ؟




/ عـلـی صـالحـی /

13 سال و 4 ماه و 2 روز و 14 ساعت و 34 دقيقه قبل
./ DoostDar ./

وقتی ک تمام این روهام خلاصه میشه توی این پست / !!!!

13 سال و 4 ماه و 2 روز و 13 ساعت و 53 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(3 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)