دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مادربزرگم بهم زنگ زده حدود یه ساعت پیش! نه گذاشت نه برداشت یهو بعدِ سلام احوال پرسی گفت: من میخوام تا زنده ام بچه ی تو رو ببینم!!! زدم زیره خنده و گفتم: مادری اما شما هنوز بابایِ بچه رو هم ندیدید هااا!! عصبانی شد و کمی صداشُ بلند کردُ گفت: همه چیُ که نباید به مسخره گرفت! من نمیدونم اوون مــــامـــانت پیشِ خودش چه فکراااایی داره! اما دیگه هر چی دست دست کردی و بهونه آوردی بسه! / و... خلاصه من دیگه تا آخره مکالمه ی تلفنیمون خفه شدم و هیچی نگفتم! حالا بهم التیماتُم داده! هه اگه برنامه ی -- البته از نظره اون بهونه!-- جدیدم رو بفهمه حتما کلی جنجال راه میندازه! برا همین بهش نگفتم!

1392/03/02 - 15:15 در روزنوشت
9 ديدگاه
دریـــا

ها والا خنده هم داره

ینی دیگه نگفت عروسیت رو ببینم! گفت بچه ات رو!!
دیدی تر خدا!

13 سال و 4 ماه و 3 روز و 10 ساعت و 2 دقيقه قبل
omid

حالا دوماد را شما معرفی میکنید یا مادر بزرگ؟

13 سال و 4 ماه و 3 روز و 9 ساعت و 59 دقيقه قبل
دریـــا

دوسی
اون بابای ...... بی خیال معلوم نی کجاست. هی همه کارا و سرکوفتا میفته سره منه ـ۱۰۰-

13 سال و 4 ماه و 3 روز و 3 ساعت و 14 دقيقه قبل توسط موبایل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)