دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خورشید تکراری شد / نشسته بودم روی نیمکتِ تا نیمه برف گرفته. درخت‌های لختِ پارک بدجور توی چشم می‌زدند. دلم می‌خواست تک‌تک کلاغ‌های روی آن درخت‌ها را زیر کُتم بگیرم ، گناه دارند خب!

1392/03/06 - 23:59 در همین‌جا به توان‌دو
1 ديدگاه
محمدعلی

نگاهی به ساعتِ مُچیِ قدیمی‌ام که نمی‌دانم سالِ هزاروچند از پدر بزرگ فقید به ارث برده بودم ، انداختم. دستِ سردی را روی پشتم حس کردم تا خواستم برگردم دیدم کنارم روی همان نیمکت نشسته است.

حرف زدیمُ حرف. سرمای بیرون بی‌رحم بود ولی چشم‌های او بی‌رحم تر از آن ! سرما می‌سوزاند و چشم‌هایش هم می‌سوزاندند ، لب‌هایم را. ربع‌ساعت سکوت بود. نگاهش کردم ، نگاه کرد از آن نگاه‌های دخترک‌های روی قلیون‌های نمیدانم کدام شاه‌قاجار. همیشه این نگاهش را میشناختم.

- فلانی؟

- جانِ فلانی؟

- سردمه ، دستام مث همیشه یخ

هیچوقت طاقت سردیِ وجودش را نداشتم. گرمای تنم را میخواستم برای کِی ؟!

- دست‌هاتُ بیار تو جیبِ کُتم. گرماش اندازه کافی هست!

دستش را ک آورد انگار کوه یخی را وسطِ آتشفشان‌های نمی‌دانم کجای اندونزی گذاشته باشیدش! اولین بار بود مخملِ دست‌هایش روحم را نوازش می‌داد. انگار ک انگشت‌هایم تازه جانِ زندگی گرفته باشند.

- فلانی؟ چقدر توی دلتم؟ چقد منُ دوست داری؟

همیشه از این سوال عامیانه خوشم می‌آمد. از این سوال دخترانه.

- به جای جواب اینُ گوش کن دخترخانوم: "ما قول دادیم مالِ هم باشیم ، ما قول دادیم اینُ میدونم"

- این آهنگ میگه که تو نیستی ، میگه میخوای ببُری ..

- هیس ، فقط همینشُ گوش کن.

راستش دلم این حرف‌ها را نمی‌خواست ، خودش هم فهمید برقِ لب‌هایش وجودم را خشکانده! لب‌هایم در درونش گره خورد اما ...

با پُکِ عمیق بعدی به سیگاری ک روزگاری جزو لیست تنفارتم بود ، نیمکتِ برفی را ب خودش می‌سپارم ، خاطراتش همانجا روی نیمکت جا خوش کرد. یادم آمد آخرِ آهنگ را یادم رفت بخوانم: "فکر کن همیشه مالِ من باشی ، دنیا مگه ازین زیباترم میشه؟"

یادم آمد راست گفتی ، آدم می‌بُرد ، بد موقعی!





+مثل همیشه باور کنید فقط یک بار خوندمش!
+داستان کاملا شخصی و کاملا غیرمرتبط با واقعیت.
+ "اشکاتُ کی می‌شماره وقتی که دستای من از گونه‌هات دوره؟!"
+مرسی رضا به خاطر همه‌ی لحظاتِ این "آدم یه جاهایی رو مجبوره" .

[بخونیدش : پُستِ صدیازدهم / پنجم خرداد نودیک [لینک] ]

13 سال و 5 ماه و 14 روز و 19 ساعت و 22 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)