دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
لایک(29 کاربر) |
بازنشر(1 کاربر)پیگیریکنندگان دیدگاه(مشاهده) |
نگاهی به ساعتِ مُچیِ قدیمیام که نمیدانم سالِ هزاروچند از پدر بزرگ فقید به ارث برده بودم ، انداختم. دستِ سردی را روی پشتم حس کردم تا خواستم برگردم دیدم کنارم روی همان نیمکت نشسته است.
13 سال و 5 ماه و 14 روز و 19 ساعت و 22 دقيقه قبلحرف زدیمُ حرف. سرمای بیرون بیرحم بود ولی چشمهای او بیرحم تر از آن ! سرما میسوزاند و چشمهایش هم میسوزاندند ، لبهایم را. ربعساعت سکوت بود. نگاهش کردم ، نگاه کرد از آن نگاههای دخترکهای روی قلیونهای نمیدانم کدام شاهقاجار. همیشه این نگاهش را میشناختم.
- فلانی؟
- جانِ فلانی؟
- سردمه ، دستام مث همیشه یخ
هیچوقت طاقت سردیِ وجودش را نداشتم. گرمای تنم را میخواستم برای کِی ؟!
- دستهاتُ بیار تو جیبِ کُتم. گرماش اندازه کافی هست!
دستش را ک آورد انگار کوه یخی را وسطِ آتشفشانهای نمیدانم کجای اندونزی گذاشته باشیدش! اولین بار بود مخملِ دستهایش روحم را نوازش میداد. انگار ک انگشتهایم تازه جانِ زندگی گرفته باشند.
- فلانی؟ چقدر توی دلتم؟ چقد منُ دوست داری؟
همیشه از این سوال عامیانه خوشم میآمد. از این سوال دخترانه.
- به جای جواب اینُ گوش کن دخترخانوم: "ما قول دادیم مالِ هم باشیم ، ما قول دادیم اینُ میدونم"
- این آهنگ میگه که تو نیستی ، میگه میخوای ببُری ..
- هیس ، فقط همینشُ گوش کن.
راستش دلم این حرفها را نمیخواست ، خودش هم فهمید برقِ لبهایش وجودم را خشکانده! لبهایم در درونش گره خورد اما ...
با پُکِ عمیق بعدی به سیگاری ک روزگاری جزو لیست تنفارتم بود ، نیمکتِ برفی را ب خودش میسپارم ، خاطراتش همانجا روی نیمکت جا خوش کرد. یادم آمد آخرِ آهنگ را یادم رفت بخوانم: "فکر کن همیشه مالِ من باشی ، دنیا مگه ازین زیباترم میشه؟"
یادم آمد راست گفتی ، آدم میبُرد ، بد موقعی!
+مثل همیشه باور کنید فقط یک بار خوندمش!
+داستان کاملا شخصی و کاملا غیرمرتبط با واقعیت.
+ "اشکاتُ کی میشماره وقتی که دستای من از گونههات دوره؟!"
+مرسی رضا به خاطر همهی لحظاتِ این "آدم یه جاهایی رو مجبوره" .
[بخونیدش : پُستِ صدیازدهم / پنجم خرداد نودیک [لینک] ]