دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس...................................... که چنان زو شده‌ام بی سرو سامان که مپرس...............

1392/03/26 - 00:46 در دلتنگی...
1 ديدگاه
✔کتــ☾ــے ...

کیست این کز لب دیوار من آویخته زلف
تاک‌وش، شیشه به دست، از همه سو ریخته زلف

کیست این راز پریشانی من، در موهاش
تکیه‌گاه سر شوریده من، بازوهاش

کیست این عطر غزل می‌وزد از پیرهنش
ای صبا مرحمتی کن بشناسان به منش

این که می‌خندد و می‌خواند و می‌رقصد و مست
می‌رود بوی خوش پیرهنش دست به دست

نازپرداز همه ناز فروشان زمین
ساقی اما، ز همه تشنه‌لبان تشنه‌ترین

نشأت افزای دل و جان خماران مستیش
دستگیر همه خسته‌دلان بی‌ دستیش

کیست این سروقدِ تشنه‌لبِ مشک به دوش؟
این‌که بی ‌اوست چراغ شب مستان خاموش

این‌که آتش لب و دریا دل و مشکین کُلَه است
کیست این شب همه شب ماه شب چارده است ؟

گره وا کردن از آن زلف سیه، لازم نیست
شک ندارم که به جز ماه بنی‌هاشم نیست

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شده‌ام بی سرو سامان که مپرس

سعید بیابانکی

13 سال و 3 ماه و 8 روز و 13 ساعت و 59 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)