دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

صـاد
صـاد
FrozenGirl

هر وقت کساییُ می‌بینم از مادربزرگ‌‍اشون تعریف می‌کُنن جُز حسرت خوردن کاری ازم بر نمیاد، مادربزرگی که نه فقط من، حتّی بابامُ هم نمی‌شناسه .. سه‌کلمه تکرار می‌کُنه : مُم، حوا، آمنه .. مث ِ ضبط صوت رو دور سه‌بار تکرار، هشت‌سال پیش جرقه فراموشی‌ش خورد، وقتی عروسی ِ عمو بود و از بغل دستی‌‍اش می‌پُرسید داماد کیه ! اوایل حواس پرتی همه خوشحال بودن، سمت ِ قلیون که می‌رفت می‌گفتن قبلاً کشیدی اونم قانع می‌شُد .. اول حواس ِش رو از دست داد، بعد بیناییش، الانَ‌م توان حرکتیش .. مث ِ یه بچه دوساله، برداشتی از اتفاق‌های دو رو برش نداره، حالا زن‌عمو آمنه، زنیُ که یه‌موقعی دست‌پُختش زبون زد دروهمسایه بود غذا دهنش میزاره، عمه‌هام خودشونُ راحت کردن، ولی آمنه با وُجود کارای ِ خونه با وجود بچه‌ی کوچیک مادربزرگ‌مُ با رضایت‌تمام رسیدگی می‌کُنه .. هروقت بحث ِ بهشتُ بهشتی‌ها پیش میاد، نمی‌تونم تصویری رو جُز آمنه تصور کنم ..

1392/04/07 - 15:37 در دلنوشتِ دنبالریون

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)