هر وقت کساییُ میبینم از مادربزرگاشون تعریف میکُنن جُز حسرت خوردن کاری ازم بر نمیاد، مادربزرگی که نه فقط من، حتّی بابامُ هم نمیشناسه .. سهکلمه تکرار میکُنه : مُم، حوا، آمنه .. مث ِ ضبط صوت رو دور سهبار تکرار، هشتسال پیش جرقه فراموشیش خورد، وقتی عروسی ِ عمو بود و از بغل دستیاش میپُرسید داماد کیه ! اوایل حواس پرتی همه خوشحال بودن، سمت ِ قلیون که میرفت میگفتن قبلاً کشیدی اونم قانع میشُد .. اول حواس ِش رو از دست داد، بعد بیناییش، الانَم توان حرکتیش .. مث ِ یه بچه دوساله، برداشتی از اتفاقهای دو رو برش نداره، حالا زنعمو آمنه، زنیُ که یهموقعی دستپُختش زبون زد دروهمسایه بود غذا دهنش میزاره، عمههام خودشونُ راحت کردن، ولی آمنه با وُجود کارای ِ خونه با وجود بچهی کوچیک مادربزرگمُ با رضایتتمام رسیدگی میکُنه .. هروقت بحث ِ بهشتُ بهشتیها پیش میاد، نمیتونم تصویری رو جُز آمنه تصور کنم ..
1392/04/07 - 15:37 در
دلنوشتِ دنبالریون

13 سال و 2 ماه و 27 روز و 14 ساعت و 2 دقيقه قبلع.م.ه