من روزی که تصمیم گرفتم با بچه های اینجا دیگه صمیمی نشم خیلی حرفامو نگفتم اینجا، خیلی خیلی خیلی، پروف بچه هارو ورق میزنم میبینم از روزمرگی هاشون گفتن، از اینکه حتا موقع خوردن آخرین قاشق نهارشون چه اتفاقی افتاده، ولی من نگفتم، احساس میکنم یه پرده ی سنگین جلومه، ولی مهم نیست، یه جورایی مث حکم تعلیقی، شاید من کسیو داشتم که روزمرگیهامو براش گفتم، یا باهاش حرف زدم مدام، الانم خوشحالم که تصمیم دو سال پیشم عملی شد، من الان شاید همش با 3-4 نفر صمیمی باشم اینجا، ولی حیف از حرفایی که نگفتم ریختم تو خودم، نه اینکه حرف دل و آه و ناله باشه، نه، همینکه آدم از روزمرگی هاش بگه هرچقدم ساده و به سادگی آخرین قاشق نهار، میتونه بهش احساس سبکی بده، ولی میگم که، مهم نیست