دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خوب یادم هست غروبی به مداد برادرم که کوچک شده بود و نوکش بس که تراشیده شده بود- پهن شده بود و به سختی ردی بر کاغذ می گذاشت خیره شدم و بغض کردم به خاطر برادرم که تراش نداشت به خاطر مداد.بارها به خاطر مدادی که تمام می شد گریه کردم به خطر تراشی که تیغش کند شده بود. مداد ها را دور نمی ریختم انگار که جان داشتند....

1392/05/10 - 15:35 در مصطفی مستور
1 ديدگاه
مـــهسا

هیولای تفاوت/ مصطفی مستور/ویژه نامه داستان- همشهری-مهرماه 89

13 سال و 3 ماه و 9 روز و 1 ساعت و 22 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)