مصطفی مستور
شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی، خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان، پر از هراس می شوم و دلم شروع میکند به تپیدن. دلم آنقدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را بگیرم !
مصطفی مستور
عزیز میگه مردها ، هرقدر هم که بزرگ بشن و باسواد بشن و پولدار بشن باز هم مثل بچه ها هستن ، زود قهر میکنن زود پشیمون میشن زود هم آشتی میکن ، ممکنه جلوی زنا چیزی نگن اما تنها که شدن شروع میکنن به بغض کردن.برای همینه که کسی گریه مردها رو نمی بینه.زنها هرچقدر کوچیک باشن, اما مادرن و پناه مردها ,هستن, حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند...
مصطفی مستور
همه ی این هزار حرف نگفته/ این هزار شعر نسروده/٬ همه ی این هزار قاصدکِ سپید/ ـ قاصدان هزار «دوستت دارم»ِ نگفته ـ/ که با تفرق ابدی/ تنها یک فوت فاصله دارند/٬ نثار تویی که به فروتنی «نیستی»/ در تک تک سلول های روح من/ لانه کرده ای
مصطفی مستور
خوب یادم هست غروبی به مداد برادرم که کوچک شده بود و نوکش بس که تراشیده شده بود- پهن شده بود و به سختی ردی بر کاغذ می گذاشت خیره شدم و بغض کردم به خاطر برادرم که تراش نداشت به خاطر مداد.بارها به خاطر مدادی که تمام می شد گریه کردم به خطر تراشی که تیغش کند شده بود. مداد ها را دور نمی ریختم انگار که جان داشتند....
مصطفی مستور
خوب میدانم که گریههای بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا میدانم. یعنی سال هاست که میدانم. از یادآوریاش به وحشت میافتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذراندهام. اگر طوبی- خواهرم- بمیرد من باز هم گریه خواهم کرد. به شدت. شانههای من از گریه بر گور او خواهند لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطهاش رسیده است. نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطهاش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند...
مصطفی مستور
وقتی آدم ها رفتند کره ی ماه، با خودم گفتم لعنت به اون ها که به ماه هم رحم نکردند. گفتم ماه رو هم آلوده کردند. گفتم لعنت به انسان که ماه رو هم با قدم هاش ناپاک کرد.
مصطفی مستور
لعنت به این دنیای هیشکی به هیشکی و هر کی به هر کی که ادم ها حتا برای عاشق نشدن هم اختیاری از خودشان ندارند.
مصطفی مستور
هر دلی پنجره ای به سوی خداست، اگر اندوهناک شود، اگر به شدت اندوهناک شود
مصطفی مستور
گوشی را که می گذارم بی خودی دلتنگ می شوم. ناگهان و بی دلیل دلتنگ می شوم. دلتنگ افسانه. دلتنگ همه ی افسانه هایی که نمی شناسم. بی خودی دلم برای افسانه هایی که نمی شناسم تنگ می شود. گاهی فکر می کنم آدم های زیادی هستند که من می توانم با آنها عمیقاً احساس نزدیکی کنم. امّا افسوس که نمی شناسمشان.
مصطفی مستور
آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند: پاريس، خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد، با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند.
مصطفی مستور
باز دیروز شهرِ دوازده ملیون و هفتصد و نود شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران خالی بود؛ بس که در سفری.
مصطفی مستور
حرف که می زنی/ من از هراس طوفان/ زل می زنم به میز/ به زیر سیگاری/ به خودکار/ تا باد مرا نبرد به آسمان/لبخند که می زنی/ من/ - عین هالوها-/ زل می زنم به دست هات/ به ساعت مچی طلایی ات/ به آستین پیراهنت/ تا فرو نروم در زمین./ دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای/ در کلمه ای انگار/ در عین/ در شین/ در قاف/ در نقطه ها