دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

در آخرین لحظه دیدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم بدان اسمان قلبم با تو یا بی تو بهاریست همان لبخندی كه توان را از من می ربود بر لبانت زینت بست. و به آرامی از من فاصله گرفتی بی هیچ كلامی. من خاموش به تو نگاه می كردم و در دل با خود می گفتم :ای كاش این قامت نحیف لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشید كه اسمان بهاری یعنی ابر باران رعد وبرق و طوفان ناگهانی و این جمله ،جمله ای بود بدتر از هر خواهش برای ماندن و تمنایی بود برای با او بودن

1392/05/14 - 01:27
11 ديدگاه
haniye sh

نخواستم که بماند...خودم گفتم برو ...من از دروغ هایش خسته بودم

13 سال و 1 ماه و 16 روز و 21 ساعت و 58 دقيقه قبل
haniye sh

من گذاشتم راحت با هم خوش باشن ... اونم راحت شد دیگه مجبور نیست دروغ بگه...من به خدا سپردمش

13 سال و 1 ماه و 16 روز و 21 ساعت و 50 دقيقه قبل
haniye sh

شاید...ولی پشیمون نیستم ...درست تنهام ولی خوشحالم با کسی نیستم

13 سال و 1 ماه و 16 روز و 21 ساعت و 41 دقيقه قبل
★★★M@S!h★★★(◕‿◕)

ba inke tanhayi bad dardie ama in be khodet bastegi dare ke bekhay ba kasi bashi ya na

13 سال و 1 ماه و 16 روز و 21 ساعت و 37 دقيقه قبل
★★★M@S!h★★★(◕‿◕)

مطمئن باش برو...

ضربه ات کاری بود،دل من سخت شکست...

وچه زشت به من و سادگی ام خندیدی!...

به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود...

و به این قلب یتیم!

که خیالم میگفت تا أبد مال تو بود...

تو برو تا راحت تر تکه های دل خود را آرام سرهم بند زنم...

13 سال و 1 ماه و 16 روز و 21 ساعت و 36 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)