رفته بودم از بیرون غذا بگیرم ، یه بیست دقیقه معطل شدم تا آشپزه غذاهارو آماده کنه ، یهو دیدم یه خانومی اومد تو یه سلام کرد و رفت طرف یه سطل آبی بزرگ که ته مونده ی غذاهای مشتری هارو توش میریختن و یه قابلمه در آوردو شروع کرد به پر کردنش / مرشد احمد چلوئی یادم افتاد همون رستوران داری که اول هر دیگش چهارده تا غذا میکشید میزاشت برای فقیرا، بعد یه سینی بزرگ همیشه از ته دیگ و غذا و خورشتو کباب میزاشت برای کارگرائی که برا صاحب کاراشون میامدن غذا بگیرنو خودشون فقط بوی غذا نصیبشون میشد / اونشب با هر قاشق ، اون زنه با نمیدونم چن تا بچه قد و نیم قد میامدن جلو چشمم
1392/05/16 - 13:50 در
چهار راه
اذان کریم منصوری که پخش شد و سفره افطار ، بیست و سیُ روحانیُ غیر روحانی ، سوریه و عراق ... فقط عکس میدیدم
13 سال و 1 ماه و 14 روز و 8 ساعت و 3 دقيقه قبلدیدن اون صحنه ها خیلی سخته چه برسه تو اون شرایط زندگی کرد
13 سال و 1 ماه و 14 روز و 8 ساعت و 1 دقيقه قبلیه خانومی بود که اگه بین هزار تا زن چادری دیگه ببینمش میشناسمش ، نه از صورتش که کل صورتشو تا آخرین حد ممکن پوشونده بود
13 سال و 1 ماه و 14 روز و 7 ساعت و 59 دقيقه قبلاز راه رفتنش
از استیصالش
از نگرانیش
چند روز پیش یه خانومی اومده بود افطار بگیره ...خونمون..دیدم یه قوطی هایی خالی رب گوجه فرنگی دستشه گذاشت جلو در و اومد تو ..افطارشو که گرفت تا دم در براش بردم ..دید اون قوطی های فلزی که جمع کرده بود نیستن .....باورتون نمیشه یه غمی اومد تو چشماش ...گفتم چی شد گفت نیستن ..گفتم چی ..گفت همون قوطی ها...من اونا رو جمع میکنم و ......هنوز تو دلمه اون نگاهشو با اینکه میدونم خیلیا اینجورین...
13 سال و 1 ماه و 14 روز و 7 ساعت و 41 دقيقه قبلبا این همه ثروت نباید انقد آدم مستاصل داشته باشیم
13 سال و 1 ماه و 14 روز و 6 ساعت و 51 دقيقه قبل