دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

.:. تاکسی نوشتِ فـریـبا ... .:.

1 ديدگاه
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

توی تاکسی نشستم و چشم دوختم به جاده ای که پره راننده های بی حوصله است ، تاکسی قدیمیه و من تنها مسافر سرپوشیده ی اونم ، ماشین آینه بغل نداره و صندلیش اونقدر عقبه که من خودم رو روی صندلی عقبش احساس می کنم، از راننده می پرسم که باید قوانین راهنمایی و رانندگی رو اجرا کنم یا نه؟ راننده با یه بله کشدار جوابم رو می ده . دنبال کمربند می گردم و با سعی فراوان پیداش می کنم پایین صندلی رو نگاه می کنم تاکمربند رو ثابت کنم، اما چیزی پیدا نمی شه ،از راننده راهنمایی می خوام راننده بهم یه نوار مشکی دیگه می ده که سرش یه قفله بزرگه ،هرچی سعی می کنم نمی تونم این دو تا قسمت رو به هم متصل کنم، باز از راننده راهنمایی می خوام، راننده هم می گه که کاری نداره و من شرمنده می شم از اینکه بعد از این همه سال زندگی نمی تونم یه کمربند ایمنی رو ببندم، بالاخره با تلاش بسیار و امتحان کردن روش های مختلف کمربند بسته می شه و من یه نفس راحت می کشم و بند کمربند رو ول می کنم کمربند رها می شه و درست روی کمربند شلوارم قرار می گیره با دست اونو روی شونه ام می ذارم اما فایده ای نداره باز هم لیز می خوره و روی پاهام می افته چند بار کارم رو تکرار می کنم بی توجه به اینکه راننده با نگاهی تاسف بار بهم چشم دوخته ،بعد از تلاشهای بی اثر، دست از تقلا بر می دارم و مشغول دیدن ساختمون های بی قواره می شم ، به لطف پدال گاز راننده ،مسیر یک ساعته بیست دقیقه ای طی می شه و من از راننده می خوام که زیر پل عابر پیاده ام کنه، به راننده پول خرد می دم تا به خاطر خرد کردن ۵ هزارتومنی های لعنتی سرزنشم نکنه ، می خوام پیاده شم که یادم میوفته وسیله ی حفاظتی توی کمرم گیر کرده ،با اعتماد به نفس بغلهای قفل رو فشار می دم ،باز نمی شه ،هر چی تلاش می کنم بی فایده است، مسافرای ماشین کلافه شدن، راننده انگار شاهد یه سیرک زنده است با لبخند نگاهم می کنه ،بهش نگاه می کنم و میگم می شه بازش کنید ،با بلند کردن یه فلز منو از قفس ایمنی رها می کنه و از ته دل می خنده، دلم برای خودم می سوزه با سرعت پیاده می شم توی پیاده رو که می رسم به چهره ی مسافرای عقب ماشین نگاه می کنم ، چهره شون پر لبخنده و مثل آدم بزرگا نگاهم می کنن، بهشون لبخند می زنم و خدا رو شکر می کنم که توی این همه هرج و مرج و شلوغی انقدر سرخوش هستیم که یه کمربند ایمنی بهونه ی قهقهه هامون بشه!!

14 سال و 4 ماه و 28 روز و 18 ساعت و 52 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)