habib
با تو هستم ای مسافر ای به جاده تن سپرده// ای که دلتنگی غربت منواز یاده تو برده// هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره// گل به گل گوشه به گوشه تو رو یاد من می یاره// با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی// بی وداع و بی تفاوت سرد و بی صدا شکستی //به گذشته برمیگردم به سراغ خاطراتم تازه میشم از دوباره از کتاب خاطراتم //به تو میرسم همیشه در نهایت رسیدن //هرکجا باشی و باشم به تو برمیگرده حتماً// این تویی همیشه من تویی آیننه تقدیر //با همه شکستن از تو نیستم از دست تو دلگیر
habib
شب یار من تب است و غم سینه سوز هم@@@ تنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم@@@ ای اشک همتی که به کشت وجود من@@@ آتش فکند آه و دل سینه سوز هم@@@ گفتم : که با تو شمع طرب تابنک نیست@@@ گفتا : که سیمگون مه گیتی فروز هم @@@گفتم : که بعد از آن همه دلها که سوختی@@@ کس می خورد فریب تو ؟ گفتا هنوز هم@@@ ای غم مگر تو یار شوی ورنه با رهی@@@ دل دشمن است و آن صنم دلفروز هم
habib
ما از نظر خرقه پوشان بسته ایم... دل به مهر باده نوشان بسته ایم.... جان بکوی می فروشان داده ایم.... در به روی خود فروشان بسته ایم.... بحر طوفان زا دل پر جوش ماس...ت دیده از دریای جوشان بسته ایم..... اشک غم در دل فرو ریزیم ما..... راه بر سیل خروشان بسته ایم....بر نخیزد ناله ای از ما رهی....عهد الفت با خموشان بسته ایم
habib
همچو نی می نالم از سودای دل //آتشی در سینه دارم جای دل// من که با هر داغ پیدا ساختم //سوختم از داغ نا پیدای دل //همچو موجم یک نفس آرام نیست// بسکه طوفان زا بود دریای دل// دل اگر از من گریزد وای من //غم اگر از دل گریزد وای دل //ما ز رسوایی بلند آوازه ایم// نامور شد هر که شد رسوای دل// خانه مور است و منزلگاه بوم //آسمان با همت والای دل //گنج منعم خرمن سیم و زر است //گنج عاشق گوهر یکتای دل// در میان اشک نومیدی رهی// خندم از امیدواریهای دل
habib
در دل دردیست از تو پنهان که مپرس تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس با این همه حال و در چنین تنگدلی جا کرده محبت تو چندان که مپرس
habib
مثل آن مسجد بین راهی تنهایم… هر کس هم که می آید مسافر است می شکند ….. .هم نمازش را، هم دلم را … و می رود …
habib
..................................
habib
بر مزارم گریه کن اشکت مرا جان میدهد بوسه هایت بوی عشق بوی باران میدهد دست بر قبرم بکش تا حس کنی مرگ مرا دست هایت درد هایم را تسلا میکند
habib
از شیخ ِ بهایی پرسیدند : خیلے سخت می گذرد ، چـه باید کرد ؟ شیخ گفت: خودت که می گویی ، سخت مےگذرد ، سخت کــه نمی ماند! پس خـــدا را شکــر کــه می گذرد و نمی ماند . .
مشخصه....
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 1 ساعت و 28 دقيقه قبل توسط آندرویدهاااااااااااااااااااااا ؟
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 1 ساعت و 24 دقيقه قبل