yase kabud
دلواپس غریبی امروز خود نبود ... اما ... دلش به خاطر فردا گرفته بود ...
yase kabud
به کلاغ ها بگویید قصه ی من اینجا تمام شد ... یکی بود و نبود مرا با خود برد ...
yase kabud
خداوند هر سال یک کتاب جدید نازل می کند با چهار فصل و سیصد و شصت و پنج صفحه، ما چند صفحه را با تامل خوانده ایم ... ؟
yase kabud
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش را بست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!.... سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد! حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود ...
yase kabud
خدایا، چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند، عظمت عشق تو را نمی شناسم. فقط میدانم که معبود این دل خسته هستی و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد ...
yase kabud
غروبی شانه های ابر لرزید/ دل دریا و دست قبر لرزید /در آن هنگامه، پیش عزم زینب(س) /دلا دیدی که پشت صبر لرزید ؟ ...
yase kabud
ابر ای ابر! که بر تربت آن سبزترین می گذری آب یادت نرود ...
yase kabud
غم نان آنقدر بزرگ نبود/ ولی از کاهمان چه کوهی ساخت/ از همان دردهای کوچک مان/ واقعا مرگ با شکوهی ساخت ...
سلامــــــــــــــ گلمــــــــــــ خوبی
13 سال و 9 ماه و 2 روز و 17 ساعت و 44 دقيقه قبلسلام دوستم ، ممنون ... شما خوبی؟
13 سال و 9 ماه و 2 روز و 17 ساعت و 41 دقيقه قبلمرسی به خوبیه تو گفتم عرض ادبی بکنمــــــــــ گلمـــــــ
13 سال و 9 ماه و 2 روز و 17 ساعت و 38 دقيقه قبلممنون عزیزم ...خیلی گلی ...
13 سال و 9 ماه و 2 روز و 17 ساعت و 36 دقيقه قبل




13 سال و 9 ماه و 2 روز و 17 ساعت و 34 دقيقه قبل