yase kabud
وقتی از خوشی هایت گذشتی و زندگیت را وقف فرزندانت کردی ، وقتی آنها را به آ رزوهای کوچک وبزرگشان رساندی ، وقتی که دیگر از جوانیت چیزی باقی نماند تا به پایشان بریزی ، آنوقت می توانی در خانه سالمندان رسم روزگار را تحسین کنی ... !
yase kabud
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گرانقیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی میگذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.. پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.” مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلیاش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد.
yase kabud
پشت سر قرنی که طی شد /پیش رو صد برگ تازه /انتخاب آدمی چیست؟ /زندگی یا مرگ تازه /قرن طوفان تباهی /قرن باران سیاهی/ گریه های از ته دل /خنده های اشتباهی/ قرن غم های حقیقی/ دلخوشی های مجازی/ لحظه لحظه در ترقّی /صنعت تابوت سازی/ قرن تخریب تفاهم /انفجار آشنایی /قرن مریم های موجی/ لاله های شیمیایی /قرن تبعید محبت/ موسم پژمردنِ دل/ قرن تکثیر تقلّب /قرن خنجر خوردن دل/ پاک بازی رو به کاهش/ نانجیبی در فزونی /سینه سینه در سرایت /دشمنی های عفونی/
yase kabud
باران را می توان در هنگام خوردن به شیشه تا حدودی شمرد/ باران روی شیشه پس از گاهی شروع به سرازیر شدن میکند.... من نیز از باران میاموزم در هنگامه ی خوردنم با دیوار ها جریانم را حفظ کنم ...
yase kabud
ما حاصل یه جهش در ژن آفتاب پرستیم اینگونه که تند تند رنگ عوض میکنیم!
yase kabud
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود. عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد. بالاترین نقطه ى زمین، شانه های پدر بود ... بدترین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند. تنها دردم، زانو های زخمی ام بودند. تنها چیزی که میشکست، اسباب بازیهایم بود. و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!
yase kabud
روزگارا... که چنین سخت به من میگیری، باخبر باش که پژمردن من آسان نیست، گرچه دلگیر تر از دیروزم، گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند، لیک باور دارم... که زندگی باید کرد، تو نیز بدان، که پژمردن من آسان نیست
yase kabud
مترسک همیشه میترسید امّا نمیترساند. مترسک همیشه چوبی بود. مترسک همیشه تنها بود. مترسک همیشه یک لنگه پا در وسط گندمها ایستاده بود. مترسک کلاه حصیریاش را دوست میداشت و پرندگانی که بر روی شانههایش آشیانه میکردند. مترسک همیشه دستانش رو به آسمان بلند بود و دعا میکرد که ای کاش انسان باشد. مترسک همیشه میترسید، اما نمیترساند. مترسک همیشه دوست داشت انسان باشد. اما مترسک همیشه برای انسانها یک مترسک بود.
yase kabud
دانشجویی به استادش گفت: استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید!
yase kabud
روزگاری بود میوه اش فتنه ، خوراکش مردار ، زندگی اش آلوده ، سایه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند . تازیانه ستم ، عاطفه را از چهره ها می سترد . تاریکی ، در اعماق تن انسان زوزه می کشید و دخترکان بی گناه ، در خاک سرد زنده به گور می شدند . و در این هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ایستاد و زمین در زیر پاهای او استوار گردید . بعثت رسول اکرم مبارک باد
yase kabud
باغبانی پیرم که به غیر از گلها از همه دلگیرم کوله ام غرق غم است آدم خوب کم است عده ای بی خبرند عده ای کور و کرند و گروهی پکرند دلم از این همه بد می گیرد و چه خوب... آدمی می میرد.
سلامــــــــــــــ گلمــــــــــــ خوبی
13 سال و 8 ماه و 30 روز و 6 ساعت و 54 دقيقه قبلسلام دوستم ، ممنون ... شما خوبی؟
13 سال و 8 ماه و 30 روز و 6 ساعت و 51 دقيقه قبلمرسی به خوبیه تو گفتم عرض ادبی بکنمــــــــــ گلمـــــــ
13 سال و 8 ماه و 30 روز و 6 ساعت و 49 دقيقه قبلممنون عزیزم ...خیلی گلی ...
13 سال و 8 ماه و 30 روز و 6 ساعت و 47 دقيقه قبل




13 سال و 8 ماه و 30 روز و 6 ساعت و 44 دقيقه قبل