در خیابان به من گفت: در این گرمای تابستان زیر چادر آب پز نمیشی؟ و بعد انگار کسی در گوشم گفت: «...قل نار جهنم أشد حرّاً» بگو که آتش جهنم بسیار سوزان تر است...
میگويند: روزي دزدي در راهي، بسته اي يافت که در آن چيز گرانبهايي بود و دعايي نيز پيوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند. او را گفتند : چرا اين همه مال را از دست دادي؟ گفت: صاحب مال عقيده داشت که اين دعا، مال او را حفظ مي کند. و من دزد مال او هستم، نه دزد دين. اگر آن را پس نميدادم و عقيده صاحب آن مال، خللي مي يافت ؛ آن وقت من، دزد باورهاي او نيز بودم و اين کار دور از انصاف است ...