yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
دو راهـــے، چيز بدــے استـــ نمـــے دانمــ، اينـــ را انتخابـــ كنمــ... يا آنـــ را...؟! كســـے را كــِ بـــے نهايتـــ دوستشــ دارمــ؟! يا... كســـے را كــِ بـــے نهايتـــ دوستمــ دارد؟! چــِ دنياــے وارونهـ اــے...!!
yedokhtare 웃
نمی خواهم بر گردی . . . این را به همه گفته ام ! حتی به تو ! به خودم . . . اما نمی دانم چرا هنوز برای آمدنت فال می گیرم . . . !!!
yedokhtare 웃
گاهی چتر را باید دستِ باران داد روی سرِ خودش بگیرد و ما جایش بباریم!
yedokhtare 웃
وسط این هق هق های لعنتی ... یک لعنتی تری باید باشد که آدم او را به نام کوچک صدا کند ... . . که نیست انگار ...
yedokhtare 웃
تا به تو نگاه می کنم حالم خوب است دکترم تجویز کرده هر شب یک قرص ماه ...
yedokhtare 웃
بهانه مي آورم كه سردردم تو نمي فهمي !! يك ليوان آب و يك استامينوفن كه نمي تواند دلتنگيم را تسكين دهد ...