yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
خسته ام .. حس کوفتگی دارم ، روزگار بد کتکم می زند بد ...
yedokhtare 웃
حالم حالِ ماده سگی ِ که یه پاش شلهِ...بقیه لاشخورا دورشن.. دارن تیکه پارش میکنن دارم تیکه پاره میشم..
yedokhtare 웃
او .. َبرآی ِ هَمیشه دیــــــــــر کَرده اَست . . .
yedokhtare 웃
آنقدر عشق میورزی که یک روز بت ِ تو میشود و سنگدل بودن را یاد میگیرد
yedokhtare 웃
شرح قصه ساده بود از دلم بر آمدی بر دل دیگری نشستی
yedokhtare 웃
ببخش اگــر تلـخ شدم ، دیگر قندی در دلـم آب نمی شود ...
yedokhtare 웃
زخمهـــــایم را به خودتــ نگیر ... اندازه ی این حرفهـــا نیستی ...
yedokhtare 웃
بعداز رفتنت نمیدانم سیگارها کوچک شده اند،یاکام های من سنگین!
yedokhtare 웃
دیر که جواب میدهی نگران می شوم ...! می گویند نگرانی ، عشق نیست ! چند روز که صدای خنده هایت را نمی شنوم دلتنگ می شوم ...! می گویند دلتنگی ، عشق نیست ! به بودنت،به عاشقانه هایت عادت کرده ام ...! می گویند عادت عشق نیست ! و من هنوز حیرانم از این همه که درگیرم با تو ... که می گویند عشق نیست ! تو بگو عشق هست ؟ ! یا عشق نیست ؟ !
yedokhtare 웃
این سنگـــــ ســرد نمی گـــــــــــذارد تُــرا خوبـــــــــ ببینم فـاتحهـــــــــ را بلنـــــــــد تـر بخوان بلـکـه صــــدایتـــــــــ را بشنـوم....
yedokhtare 웃
چرا باید همه چیز زیر سر من باشد جز دستهای تو
yedokhtare 웃
من نیامدن َت را قبول کرده ام ... بُغض های َم امّا باور نکرده اند
yedokhtare 웃
آنکه مینویسد امید دارد (((حتی اگر نخوانی و دیگری بخواند.))))