yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
تمام خاطراتت را جمع کردم در کیسه ایی گذاشتم و به پیر-مرد رفتگر دادم ...........نگاهی در کیسه-انداخت و گفت : دخترم جان این کیسه را من نمی برم خدا صبرت دهد ........درون خاطراتت بوی-خیانت و دوریی میآید این را بر سر-کوچه بگذار شاید همان حیوانات خیابانی برایش ارزش قائل باشند و گرنه بر جوی آب هم بیندازی آن را پس میدهد....
yedokhtare 웃
ببنـــــــد در قلبــــــــت را که به روی همــــــه بـــــــاز اســـت ........ یــــــــــــخ کــــــــردم :---(
yedokhtare 웃
رفت...! تو نه! عمرم را میگویم... رفت...! تو نه! روزهای خوش زندگی را میگویم...! كاش برگردد... باور كن منظورم "تویی "
yedokhtare 웃
جای من یک دل سیر ، چشم در آینه انداز و بگو ، بهترینم ! ای دوست ، یادگار دیروز ! دل من سیر برایت تنگ است .
yedokhtare 웃
دستت که بلرزد اشتبــــــــاه می نویسی ! پایت بلرزد اشتبـــــــــاه می روی ! دلت که بلرزد ...! وا مصیبتا
yedokhtare 웃
ﻣﻨـﻲ ﮐﻪ ﮐﻨـﺎﺭﺵ...ﺗـــﻮ...ﻧﺒــﺎﺷـﺪ..! "ﺗــﻮ ﻣﻨـﻲ"ﻧﻤـﻲ ﺍﺭﺯﺩ.....