الان دقیقا همون وقتیه که با خودمون میگیم این ترم درسامو خیلی خوب بخونم معدلم بالا بشه....آخر ترم که شد میبینی همون آش و همون کاسهکلا تصمیم نگیریم بهتره
با هزار امید و آرزو رفتیم دانشگاه بلکه فرجی بشه خورد توی ذوقمون بدجور آخه توی دانشکدمون توی هر کلاس 50 تا دختر هست 4تا پسر تازه اونم چه پسرایی همه لپ قرمزی و عینک ته استکانی با 6 ردیف دندون و گوشای فیلی وجدانن لایک کنید صدامون به گوش مسئولین برسه آخه این چه وضشه
استاد اومد تو کلاس...خب بچه ها کتاباتونو باز کنین .ما:استاد:فصل اولو که خودتون بلدین .ما:استاد:صفخه 50 فصل دوم که راحته . ما: استاد:صفحه 80 فصل 3کمه خودخون بخونین .ما: استاد:خب به نام خدا درسو شروع میکنیم کی میدونه فصل 4راجع به چی صحبت میکنه. ما:....و این بود گوشه هایی از داستان غم انگیز #پیام-نوریها
داداشم محمد هفت سالشه یه دخترخاله دارم پنج سالست... دخدر خالم رفته جلوی پنجره وایساده بیرون رونگاه میکنه و میگه تو,فکر میکنی محمدم الان داره به من فکر میکنه؟!!!! والا من 7 سالم بود تازه یاد گرفته بودم که باید برم توالت جیش کنم نه تو شلوارم