yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
بیــــزآرم از گـذشتـــه ای کــِـ بــازی بـا احسـاسـاتــــم تـوش مـــوج میـزنـه .. !
yedokhtare 웃
آهای ! ای بانوی تازه از راه رسیده ! به فکر تصاحب قلب ِ مـــَـــرد ِ من نباش ، قلب ِ او صاحب دارد . آنجا فقط خانه ی من است ، پس فکر تسخیر قلب و روحش را از سرت بیرون کن حداقل تا وقتی که من به اجبار نفس می کشم . مرد من قــِـلــِــق دارد ... تو نمی فهمی اش . ناراحتی اش را با سیگارش دود می کند ، آرام ِ جانش منم ، می فهمی ؟ فقط من ... برایش دلبری نکن ، بی فایده است . جسمش برای تو ، اما قلب و روحش به نام من است ، خنده های ِ مصنوعی اش برای تو ، اخم ها و سردردهایش را خودم به جان می خرم ...
yedokhtare 웃
سکـــوتـــــــ بلـنـــدتـریـن گــریـــه ی یـه دختـــره ..