بعضی از مردا هستن که : دلشون مال یه نفر دیگه است... جسمشون مال یه نفر دیگه... شناسنامه شون به نام کس دیگه... و فکرشون درگیر یکی دیگه!!!..... یا به عبارت ساده تر !!! عاشق لیلایند ... با زلیخا تن می بازند ... با ملوک السلطنه ازدواج میکنند !!! و در فکر شیرین هستند!!!
کاش کسی یاد معلم ها می داد : اول مهر شغل پدرها را نپرسند ؛ وقتی هنوز احترام به همهی شغل ها را و افتخار به همهی پدرها را یاد دانش آموزانشان ندادهاند ! حالا قصه ی چشمان یتیمی که نم میخورد ، بماند …
وقتی بچه بودیم میپورسیدن شغل پدرت چی
ترم قبل رفتم سر کلاس استاد گفت یه تیکه کاغذ بردارید اسمتون رو بنویسید جلوش شغلتون رو هم بنویسید. این داستان شغلت چیه همچنان ادامه داره...
يادش بخير صداي نيمكت هاي كهنه كه وقتي روي ان مي نشستيم صدايش بلند ميشد و معلم هم صدايش ناخواسته برخواسته .ان تخته سياهي كه اخر دليلش را نفهميديم كه چرا رويش هميشه سياه بود شايد بخاطر اينكه ما روسفيد شويم او رو سياهي را بجان مي خريد.به هر حال سالها از ان روزها مي گذرد و كلي خاطرات رنگارنگ مانده اما كاش لحظه اي مي توانسيم بار ديگر ان را حس كنيم.......يادش بخير
ای خداااااااااااااااااااا......... امیر خان بردیم دوران بچگیم ممنونتم یاد همه اون خوبیها به خیر یادش به خیر کاش یه ثانیه ش برمیگشت بدون هیچ دردو غم وناراحتی و مشکل وفقط بازی ورسیدن شبو خوابیدن و هی خداااااااااااا
زن که باشی دربارهات قضاوت میکنند؛ دربارهی لبخندی که بیریا نثار هر احمقی کردی! دربارهی زیباییات ... که دست خودت نبوده و نیست! دربارهی تارهای مویت که بیخیال از نگاه شکآلودهی احمقها از روسری بیرون ریختهاند! دربارهی روحت، جسمت، دربارهی تو و زن بودنت قضاوت میکنند! تو نترس و زن بمان احمقها همیشه زیادن!!!! نترس از تهمت دیوانههای شهر که اگر بترسی رفته رفته زنِ مردنما میشوی!