yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
هر پرهــــــیزکار گذشـــــــته ای دارد و هر گناهکار آینده ای پس ، قضــــــــاوت نکن . . .
yedokhtare 웃
هیچ سنجابی بخاطر پوست گران قیمت خود خوشبخت نشده است . . . ......
yedokhtare 웃
مرگ... همان جدّی گرفتنِ زنده گی است انگار ..
yedokhtare 웃
میتـرسـم از آن دختـــرکِ شلـــوغ ُو پـرهیـاهــو . . . زنــی تنهـا و شکستـه بـا سیگـاری در دست، باقـی بمانــَد !
yedokhtare 웃
خـیـالـت را از مَـن نـگـیـر . . . بـقـیـ ﮧ اش مـال خـودت !
yedokhtare 웃
سرخوشانـــــه می خندم شوخـــی می کنم سَر به سَرت می گذارم و تو نمیدانی .... چقدر سخت اســت احساس خفگی کردن پشـت این نقابِ لعنتـی
yedokhtare 웃
همینه که هست .... من تو رو میخـــــــــــــام ....
yedokhtare 웃
همه اصرار دارند من را ببرند پیشِ دکتر ! نمی دانند من چقدر دلم می خواهد بروم پیشِ خدا ...
yedokhtare 웃
دیگــر از کلمـات کـاری ساخـته نیست ... رنگ بیاور ، درد را بکـِـــــــــــــــشَم !
yedokhtare 웃
حُکم هر چی که باشه فرقی نمیکنه ، ما خیلی وقته رَد دادیم ...!