yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
تقدیر را بهانه کرده اند برای نرسیدن تو به من… باور کن که هیچ مانعی بینمان نیست… به گمانم هنگام نگارش تقدیرمان خدا عطسه کرده است. همین… به صبر که اعتقاد داری؟!!
yedokhtare 웃
ایـن هـمـﮧ ریاضے خـوانـدَم . . مُـعـادلــﮧ حـَل کـردَم . .وَلـی هـَنـوز نـمـے فـَهـمَـم چـِرا . .دلـَم بـا ایـن کـوچـَکـے . .هـیـچ جـاے رابـطــﮧ'ے" تـو + او "جا نـَشـُد ؟
yedokhtare 웃
می خواهم اعتماد کنم اما بد جایی دنیا آمده ام ........زمین جایگاه مارهای خوش خط و خالی بود که هر روز نیشم می زدند!!
yedokhtare 웃
عادت کرده ام مشکلی که برایم پیش بیاید تقصیر را بیندازم گردن “تو” بگویم، اگر “تو” بودی این اتفاقات نمی افتاد. ولی نیستی.
yedokhtare 웃
خدایا وقتی دلت میگیره چی کار میکنی؟؟ میری یه گوشه میشینی و گریه میکنی؟؟ هی با نگات بازی میکنی که یادت بره میخواستی گریه کنی؟؟ یه لیوان آب میخوری که بغضتو بفرستی پایین؟؟ یادت میاد خداییو باید همیشه تنها باشی.... خدایا نمیدونی من این روزا چقدر خدا بودم
yedokhtare 웃
چگونه بخـــوابم شــب ها دراین خـــانه....... خیـــال ِ تـو راه مــی رود نشســـته ام به کمــین نگــذارم دیگـــر بـرود
yedokhtare 웃
پای عِـشق کـه دَر مـیان بـاشَد ، دِلـتَنـگی دَمـار آدَم را دَر مـی آوَرَد !! ..
yedokhtare 웃
دِلَـــــــم ڄَتـــرے مےخواهَـــد اَز جِنــسِ دَســـتهاے تــــ ــــو...
yedokhtare 웃
شعر بهانه است برای از تو نوشتن در نبودت، بیایی !!! فقط به تماشایت می نشینم ...... .
yedokhtare 웃
میترسم... می ترسم تو بیایی ، و من به نداشتنت عادت کرده باشم ...
yedokhtare 웃
انتـــخــابــی نـــدارم ! مـَحـــکوم شـُــده ام ؛ در حــــصار انتـــظاری طـــُولانــی ! حُــکــــم آزادی ام تــوئــــی ؛
yedokhtare 웃
خراب شود شهر خفته ی" بخت من " که بر سنگفرش آن تو با دیگری "نفس کشیده ای" و آب از آب تکان نخورده است.....
yedokhtare 웃
گفتــــــ ی لــــب تَر کن تــــآ دنـــــیآ را بـ ـه پــــآیت بریزمــــ حـــــ ـالا چـــــشم تــَر کرده امـــــ می آیی؟!!؟
yedokhtare 웃
آرام تر باران...!!! او کنارم نیست...