yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
دیگه دلم فقطـــ برایــے خنده های تو تنگــ نیست ... دلم برای خنده های خودمم تنگــــ شده ....!
yedokhtare 웃
انتـــظــار رســيدنتـــ را مــے كشند! چشمها ے كـــال مـــنـــ !
yedokhtare 웃
مُرده آن است که احساس ندارد ... ، من امّا ... مُرده تر َم ... ، احساس دارم ... ، تو را ندارم ...
yedokhtare 웃
من با تو حتی در خانه ای که هرگز در آن با من زندگی نکرده ای هم خاطره دارم .....
yedokhtare 웃
نیستی در لحظاتم اما ! لحظه ای بی تو نیست....
yedokhtare 웃
خاطراتت صف کشیده اند ! یکی پس از دیگری … حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند ! و من … فرار می کنم از فکر کردن به تو مثل رد کردن آهنگی که … خیلی دوستش دارم خیلی !
yedokhtare 웃
چشمان عروسکم را می گیرم..... نمی خواهم مثل من ببیند و حسرت بکشد می ترسم بهانه گیر شود!
yedokhtare 웃
کاش اینجا میشد به خودمونم تلنگر زد ..... بعضی وقتا لازمه!!!