yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
ذبــح هـم شـرایـط دارد، تبـــــــــاه ام کـردی ، بسکـه بــا پـنـبــه سَر بــریـــدی !
yedokhtare 웃
درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــد ن، مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفـــــــــید، شاهکاری میسازد به نامِ دیوانــــــــــگی...! و من این شاهکــــارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خرید ام... تو هر چه میخواهـــــــــی مـــــــرا بخوان.... دیوانـــــه، خود خــــواه،بی احساس................. نمیــــفروشــــــــم..!!!!
yedokhtare 웃
شما زندگی کنید....... من تماشا می کنم...
yedokhtare 웃
نه مرده ام نه زنده ام انگار زنده به گورم در این دنیای پوچ
yedokhtare 웃
کاش بودی تا من نیز چیزی برای از دست دادن داشتم...
yedokhtare 웃
من "ندار" بودم عروسک قصه ام پرید!!! "دارا" که باشی "سارا" به پای خودش سراغت خواهد آمد...
yedokhtare 웃
تمام شد . . . به جز این اشکها ، برای باختن ، دیگر چیزی ندارم... بریزم به پایت، می ایی؟
yedokhtare 웃
امشب چرا اینقدر هواشو کردم خدا . دلم براش تنگ شده