yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
نمیدونه که دسته تو ، تو دستایه منم بوده بهش بگو که آغوشت ،یه وقت جایه منم بوده
yedokhtare 웃
باهاش خوشبخت و آرومی ، سرت رو شونه ی اونه یه روزی ماله من بودی ، ولی اینو نمیدونه.....
yedokhtare 웃
گاهي عکسي را مي سوزانيم... گاهي عکسي ما را مي سوزاند... گاهي با ديدن يک عکس ساعت ها گريه مي کنيم... گاهي سالها با يک عکس زندگي مي کنيم...
yedokhtare 웃
تو میدانى از مرگ نمیترسم، فقط حیف است هزار سال بخوابم و خواب تورا نبینم...
yedokhtare 웃
خیـلی وقـــتهـ اینـجـــا پــرســـهـ میـــزنـمـ........ جــای رد پـاتـــو منـ نـیسـتــی و بـوســهـ مـیزنــمـ
yedokhtare 웃
دیــوارهـایــی که میـســـازی، هـر روز و هـر روز بیـشتـر میشـونــد! مـِـعمـار بــ ـی*احسـاس ِ مــن؛ آخــر از کجـــا بــرای ایـن همــه دیـوار پنجــره پیـدا کنـم؟!
yedokhtare 웃
او که می رود نمی فهمد ... اما او که بدرقه می کند می داند ، کاسه آب معجزه نمی کند ...
yedokhtare 웃
این شب ها کجا و آن شب ها کجا . . . !!!
yedokhtare 웃
حالا که رفتهاَی هر روز پشت پنجره میایستم به « شاید دوباره برگردی! » فکر میکنم. چه فایده! هیچکس حتي به اشتباه دو بار به کوچهی بُنبست نمیرود!
yedokhtare 웃
بیا قدم بزنیم من با تو تو با هرکه دلَت خواست! فقط بیا قدم بزنیم
yedokhtare 웃
يـه جـايـي تــــوي قلـبـت هسـت كــه روزي خـونــه ي مــن بـــود....