شباهتش با من، شباهت دردناکيست .... فرزندم را ميگويم. ... دعوايش ميکنم تا غرورش را ببينم! .... با همين سن کم، ....هيچوقت دوست ندارد .... اشکش را کسي ببيند!
کسی را دوست داریم و نمیخواهیم از دستش بدهیم. اما امتیاز ما چیست ؟ چه چیزی در ما او را دوستدار ما نگاه میدارد ؟ او را میخندانیم اما کسانی هستند که بیش از ما خنداندن بلدند. او را گرم در آغوش میکشیم اما آغوشهای گرمتری نیز هست. با او مهربانی میکنیم اما از ما مهربانتر هم وجود دارد. او را در لذت تن خود شریک میکنیم اما کسانی هستند که تن لذتبخشتری دارند. پس چه باید کرد ؟ آنچه معشوق را در کنار ما نگاه میدارد، امنیت دوست داشتن ماست. باید ایمن او بود . باید بیوقفه و بیشائبه دوست داشت. باید بیقید و شرط دوست داشت. دوست داشتن ِ فروتنانه و فرا تنانه با امنیت کافی ...... همین و همین !!
آدم هایی هستند که میترسند. ... از تنهایی، ... از فراموش شدن، ... از مرگ، ... از پوسیدگی! ... این آدم ها مینویسند و مینویسند و مینویسند! ... در آخر هم فراموش میشوند ... و در دنیای تنهای خود آنقدر پوسیده میشوند ... تا میمیرند!!..
خدایا بهاری که فصل رویش مجدد گذاشتی....بهاری که فصلِ بازگشتِ پرستوها گذاشتی...ببین خدا خودت میدونی دارم چی میگم و چی میخوام...پس به احترامِ همه غریبها سکوت.
هوای حوصله ام بد جور ابری است ..هوای دلم طوفانیست...میروم تا آرام شوم...دریایی بود دلم..پر از شور و نشاطِ دخترانه ام...پر از قهقهه های مستانه ام...تو گرفتی همه را و دچارم کردی... اکنون ساکت شدم و آرام...خیلی ساکت....شاید لال شده ام و نمیدانم# دنبالم نگردین که مردابی شده ام پیر...نه آن نیلوفــر جوان .. گلبرگهایم را تقدیم میکنم به همه عشاق..میمیرم تا بمانید...
و پایانی تلخ بر زندگی..و نقطه های بی پایانی که هیچوقت هیچکس نفهمید یعنی چه...و نخواهد فهمید .. و تلخی تحمل سکوتی که تا قیامت بر دوشم خواهد ماند...قصه زندگی که قرار به پایانش نبود .. قرار بر سکونش نبود....قرار به سکوتش نبود...اینک تمام شد...گلایه ای نیست.. کلاغ های سیاهی را که همیشه می پراندم بی تقصیرند...دلِ من تا ابد محکوم خواهد ماند بـه ...
خيلی وقت ست روشن است تکليفِ پُشتِسر ... خيلی وقت است تاريک است هرچه پيشِرو ... تو میگويی چه کنيم ؟؟؟ چه خاکی بر شانههای شکستهی باد نشسته است که نه ارثی از اردیبهشت بُرده و نه شباهتیش به آذرماه است ؟؟ (سید علی صالحی)