گفته بودي درد دل کن گاه با هم صحبتي کو رفيق راز داري ! کو دل پر طاقتي ؟ شمع وقتي داستانم را شنيد آتش گرفت شرح حالم را اگر نشنيده باشي راحتي تا نسيم از شرح عشقم با خبر شد ، مست شد غنچه اي در باد پر پر شد ولي کو غيرتي ؟ گريه مي کردم که زاهد در قنوتم خيره ماند دور باد از خرمن ايمان عاشق آفتي روزهايم را يکايک ديدم و ديدن نداشت کاش بر آيينه بنشيند غبار حسرتي بس که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد باغبان ديگر به فروردين ندارد رغبتي من کجا و جرات بوسيدن لب هاي تو آبرويم را خريدي عاقبت با تهمتي .