2yousef
آدم چیست ؟! آه و دم ... آه از دمی که این همه ساعت طول میکشد ! «شمس لنگرودی»
2yousef
جز این سكوت درهم و خالی، بر هیچ چه میتوان نگاشت؟
2yousef
دریچه های خیالت را باز می گذاری وقتی نگاه من در راه است ؟ ...
2yousef
زندگــــــی همین روزهاییست که منتظــــر گذشتنش هســتیم
2yousef
گلی از شاخه اگر می چینیم برگ برگش نکنیم و به بادش ندهیم لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم و شبی چند از آن را ......هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید
2yousef
شنا بلد نیستم ولی می خواهم بی گدار به آب بزنم هر چه می خواهد بشود همینکه جهت رودخانه به سمت توست، برایم کا[!]ت
2yousef
چـشـــمـانـت... دریـــــا را ، به “مــَـــد” مـیکـــشانـــد !
2yousef
در باد بهاری زبس آشوب خزان است /گل وحشتی از غارت پاییز ندارد
2yousef
از آن گمگشته ی من هم، نشانی آور ای قاصد
2yousef
جای آن دارد که چندی هم، ره صحرا بگیرم /سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
2yousef
من نگویم که به درد دل من گوش کنید /بهتر آنست که این قصه فراموش کنید
2yousef
گوسفندان را چوپانهايشان میدرد، به نام تو…! آرام بخواب…! گرگ برای خودش شرافتی دارد حالا که انسان دردنده شده است…!
2yousef
عاشقٍ آن لحـــظه ام ... که کنارتـــــ هستــــم ... و کودکــــ درونـَـم از اشتیـاق با تــــو بودن می خــواهد زمین و زمان را بهـــم بریـزد ...