زهــــرآ "زری"
پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود،
در یخچال را باز می کند...
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند،
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد...
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است.
زهــــرآ "زری"
یک روز مردی قصد سفر کرد، دختر مجردی هم داشت که امکان بردن وی نبود، با خودش گفت دخترم را نزد امین مردم شهر می برم و بعد عازم سفر خواهم شد. دختر را نزد شیخ برد و ماجرا را برایش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد. شب شد و دختر دید شیخ هوس شوم به سرش برده است، دختر با زحمت فراوان توانست فرار کند، هوا خیلی سرد بود، دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت، در راه دید که چند نفر، گرد آتش جمع شده اند و مستانه مشغول نوشیدن شراب هستند، با خودش گفت آن امین مردم بود و قصد شوم کرده بود، مستان که جای خود دارند. یکی از آنها دختر را دید و به دوستانش گفت: که سرشان را به زیر بیندازند، در بین این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال رفت، یکی از آن ها دختر را به آغوش گرفت و در کنار آتش قرار داد تا گرمش شود، مدتی بعد دختر بهوش آمد دید که سالم و گرم است و آنها هم کاری به او ندارند، در آن لحظه گفت: یک پیک هم مرا مهمان کنید و بعد از آن این شعر را سرود:
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم
خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند
زهــــرآ "زری"
در سرزمینی زندگی می کنم
که مردمانش همه، شکایت دارند از تنهایی
ولی نمی دانم!
پس;
دلیل این فاصله ها در چیست؟!
زهــــرآ "زری"
خداوند همیشه در کنار ما هست برای روزهایی که نمی توان به تنهایی قدم برداشت.
زهــــرآ "زری"
فریاد برآوردم خــــدا تنهاست
همه خندیدند،
گذشت...
دانستم مقصد بهشت بود نه خــــدا.
***********
میگن بارون رحمت الهیه ولی خدا دلش از دست ما آدما گرفته.
زهــــرآ "زری"
پروردگارا داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم
زهــــرآ "زری"
تجربه هميشه به نفع انسان نيست , زيرا هيچ حادثه اي دو بار به يك شكل رخ نمي دهد
زهــــرآ "زری"
گفتم ای جنگل پیر :
تازگی ها چه خبر ؟؟
پوزخندی زد و گفت :
هیچ . . . کابوس تبر . . .
زهــــرآ "زری"
خدايااا بالاتر از بهشت هم داري ؟؟ براي زير پای پدرم میخواھم.......
زهــــرآ "زری"
وقتی كســـــــی را دوســـــــت داری
بایـــــــد زیباییهـایـــــــش را بیـــــــرون بكشـــــــی
و تلخـــــــی هایـــــــش را صبـــــــر كنـــــــی
هیچكـــــــس كامـــــــل نیســـــــت.....!
زهــــرآ "زری"
قصه شیرن و فرهاد . . . خسرو و شیرین قصه آن دوران بود . . . اکنــــــون شیرینی که عشقــــــش را از فرهاد و ... دینارهایــــــش را از خسرو میگیرد ارزش تیشــــــه زدن نــــــدارد....!!
زهــــرآ "زری"
همه میتونن اسمت رو صدا کنن ؛
اما ....
کم هستن کسایی که وقتی اسمت رو میگن لذت میبری ،
و با تمام وجود در جوابشون دوست داری بگی :
جــان____________________________________م ... !!!
زهــــرآ "زری"
این روزها همه ترس از دست دادن آبروی خود دارند....اما به سادگی آبروی دیگران را می برند !!
یدونم برا من بباف لطفا. زمستون بدردم میخوره
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 7 ساعت و 32 دقيقه قبلپولشو بده
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 7 ساعت و 27 دقيقه قبلقیمت؟
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 7 ساعت و 21 دقيقه قبل10000 دلار
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 7 ساعت و 7 دقيقه قبل
13 سال و 1 ماه و 10 روز و 4 ساعت و 38 دقيقه قبل