@aSaL کسی باور ندارد گریه های بی صدایم را... کسی هرگز نمی فهمد بهای گریه هایم را... چه میداند کسی شب تا سحر بیدار می مانم؟ که بی او می شمارم دردهای بی دوایم را...
همه ی شهر در خواب است ، سکوتی غریب سراپایم را در بر گرفته و به بازی میدهد و من آرام چشمانم را میبندم و به صدای نفس هایت که خون امید را در رگهایم به جریان در میاورد گوش میکنم نفس هایت را میشمارم : یک ، دو ! یک ، دو ! آنقدر منظم و دقیق است که نفسم را در سینه حبس میکند . گرمای نفس هایت پلک های بسته ام را میسوزاند . من تو را حس میکنم بی آنکه در کنارم خفته باشی ،عطر تنت بسترم را مست حضورت کرده بی آنکه آن را لمس کرده باشی...
روی دیوار روی سایه ایـــــ که به جا مانده از تو چشــــم می کشم و دهانی که بخندد به این همه تنهایی و انتـــظار ... این خانه بعد از تو فقـــــط دیوار استـــــ و تکه ذغالی که خطــــ می کشد نیامدنتـــــــــ را..........
Hey....
14 سال و 3 ماه و 4 ساعت و 18 دقيقه قبل