یه دوست دخترم نداریم مارو به خاطر قلب مهربون و معرفت و اخلاق خوبمون بخواد... نه به خاطر جنسیس توی پارکینگ و ویلای شمال و خونه ی سجاد و چندتا بوتیک تو مرکز خرید
مامان با بابام چند شب پیش با هم دعواشون شد مامانم قهر کرد رفت خونه مامانش اینا بابام گفت به جهنم خودم به تنهایی زندگی میکنم بعد از چند شب که کلی ظرف نشسته تو کابینت جمع شد دستا رو زد بالا ظرفا رو بشوره دیدم زیر لب داره غر میزنه و میگه اینم شد زن ببین این قابلمه ها چقدر جرم گرفته سیاه شده صدام زد اهای پسر بیا ببین انقدر ساییدم این قابلمه ببین چه برقی میزنه کیف کن برو برا مامانت تعریف کن رفتم نگاه کردم دیدم همه قابلمه های تفلون مامانم رو با سیم ظرف شویی به قدری ساییده که سفید شده فقط اب دهنم رو قورت دادم و اماده جنگی عظیم شدم