وقتی می گفتی "دوستت دارم" سرت را پایین می انداختی و نگاهت را از من می دزدیدی تو نگو می خواستی در چشمانم زل زدن را نگهداری برای این روزها برای انکار دوست داشتنت... کشف بزرگی بود اما به قیمت یک عمر بازیچه شدن!!
وقتی فقط برایم خاطراتت ماند تازه فهمیدم باید گذشته را می ساختم نه آینده را... پی نوشت: حیف ! چقدر دیر رسیدم به این حرفها... حالا جز دسته گلی و شیشه ایی گلاب برای شستن مزارت کاری از دستم برنمی آید...!
یه دوست دخترمهربون هم نداریم وقتی که اعصابمون خورده درکمون کنه کنارمون باشه و خودشو جوجو کنه که ما بخندیم و آروم بشیم ما هم یکی محکم بخوابونیم زیر گوشش که دیگه از این لوس بازیا در نیاره وقتی عادم اعصابش خورده والا این مسخره بازیا چیه