عسل
بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند تا آیندگان ندانند بی عرضه گان این برهه از تاریخ ما بوده ایم.....!
عسل
اخلاقمـ گند استـ؟؟ بہ خودمـ مربوط استـ غرورمـ از حد گذشتہ استــ؟؟ بہ خودمـ مربوط استــ تمامـ زندگے ام خودخواهانہ استــ؟؟ زندگے خودمـ استــ از عده اے متنفر شده امـ؟؟ تقصیر خودشاט استــ ــ نگاه هایمـ بہ افق دوختہ استـ؟؟ چشماט خودمـ استـ ـ از ناصحاט خوشمـ نمے آید؟؟ سلیقه ے خودمـ استـــ صداے خنده هایمـ از حد عادے بلندتر استـ؟؟ خوش حالے خودمـ استـ ــــ عده اے را بہ فراموشے سپرده امـ؟؟ حافظه ے خودمـ استـــ ـــ دلم مے خواهد ایـט گونہ باشمـ مجبور بہ تحمل مــ ـــــــــט نیستید .
عسل
شبي از شبها مردي در خواب مي ديد كه با خداوند در طول ساحل قدم ميزند . هر لحظه بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگيش آشكار ميشد . در هر صحنه دو رد پا بر روي شنهاي ساحل ديده ميشد يكي ، از آن او و ديگري از آن معبودش . او متوجه شد در مواقعي از زندگيش فقط يك رد پا وجود داشت همچنين متوجه شد اين لحظات دقيقاً همان زماني بود كه او در زندگي احساس نا اميدي ، تنهايي و شكست ميكرد . به خداوند گفت : بار خدايا تو گفته بودي مصممي در تمام طول زندگي با من باشي و مرا ياري كني . اما درست در مواقعي كه احساس ناراحتي و نااميدي ميكردم و به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي . و خداوند به او پاسخ داد : اي آفريده عزيز من ، من ترا دوست دارم و هرگز ترا تنها نميگذارم . آن مواقعي كه احساس نااميدي داشتي و رنجي را تحمل ميكردي و فقط يك رد پا بر روي ساحل وجود داشت تو تنها نبودي و آن زماني بود كه من تو را روي شانه هايم گذاشته بودم و فقط رد پاي من بر ساحل به جاي مانده بود
عسل
خداوندا..... براي همسايه که نان مرا ربود، نان !! براي عزيزاني که قلب مرا شکستند، مهرباني !! براي کساني که روح مرا آزردند، بخشش !! و براي خويشتن خويش آگاهي و عشق مي طلبم.....
عسل
گاهی اینقدر خسته ای که در همهمه زندگی کسی را به وادی صدای سکوت خود فرامیخوانی... واینقدرسکوت دلچسب خدا برایت پرمعنامیشودکه میخواهی دادبزنی وبه همه بگویی خدا چه میخواهد بگوید... انگار که جشنی درراه باشد... هدیه ای برایت فرستاده باشند... وتو... وتومیخواهی آن را به همه نشان دهی ولی حیف... حیف که مردم چشم دل بینای خود را زکف داده اند وتو عاجزی ازتعریف آن. ودر این میان خدایی که در این نزدیکیست وبه تماشاست که تو چه میکنی با هدیه... وبه راستی چه میکنی با هدیه...!؟
عسل
برای تــــــو برای چشم هایــت... برای مـــن برای درد هایـــم... برای ما... برای این همه تنـــهایی ای کــــاش خدا کاری کـــند...
عسل
خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشم هایش را می بندد و می گوید من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه حالا یادت آمد من کی هستم... خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم
عسل
مـن بـدم . . .؟ تـو خـوب بـــاش . . . دیگــر ، سراغـم را نـگـیـر خـودم را جـایی در این زندگــی گــُم کرده ام دنبالـــــم نگرد . . . پـیـدایـم نـمـیـ کـنی نـفـس بـکـش . . به جـای من هـم اگر تـوانستی مهربـــــانی کن و بـعـد از مـن ، شـبـهـا بـه سـتـاره ام لـبـخـنـد بـزن و مـاه کـه کـامـل شد ، از جــانـب مـن آرزویـی کـن خودت هم منت بر سرم بگذار و فـرامـوش کـن که زمـانی بـوده ام خـودم نـیـز ، چـنـیـن خواهـــــم کرد...
عسل
غمگینــم ... مثله عکسـی در اعلامیــــه ی ترحیـــــم ! کـــه " لـــبخنــدش " .. دیگــران را " مـی گــریـانـد " ...!
عسل
پاییز ای مسافرخاک آلود... در دامنت چه چیز نهان داری...
عسل
آلـــیــــس کـــجـــایـــی؟! بـــیـــا … ایـــنـــجـــا عــجــیـــب تــریــن ســـرزمــیــن دنـــیــاســت . . .
عسل
این روزا درسرزمینی زندگی میکنم، که دویدن سهم کسانیست که نمیرسند، و رسیدن سهم کسانیست که نمی دوند..!