دلــــــــــــــــارام
عاشقی پیداست از زاری دل// نیست بیماری، چو بیماری دل
دلــــــــــــــــارام
چه خوش خیال بودم….
که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم…….
به حبس ابد!!
به یکباره جا خوردم…..
وقتی زندانبان به یکباره بر سرم فریاد زد….
……هی…
تو….
آزادی!….
و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد...!
دلــــــــــــــــارام
من زنم، آزادم هنوز نفس میکشم، غریبه نیستم، نفسهایم را خفه نکنید، بر سرم حجاب مالکیت ...نکشید، عروسک نیستم... طاقچهای هم نیست که بر سر آن بنشینم که نگاهم کنید... بازیهای بی محتوای زن و مرد تمام شد... اگر پا به پا نمیایی... دست به دستم نکن... دوستم داشته باش برای آنچه که هستم، نه آنچه که تو می خواهی.....
دلــــــــــــــــارام
خداحافظی همیشه سخته ولـــــــــــــــــــــی خدافظی
دلــــــــــــــــارام
وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه های لغزان واژه ها تکیه مکن...
دلــــــــــــــــارام
روزی مجنون از سجاده مردی عبور کرد مرد فریاد زد هی مردک درحال رازو نیاز با خدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟مجنون گفت:عاشق بنده ای هستم و تورا ندیدم تو چگونه عاشق خدایی و مرا دیدی؟
میکروبلاگ دنبالر :
دلــــــــــــــــارام
اگر خواستی بدانی چقدر ثروتمندی ، هرگز پول هایت را نشمار ؛ قطره ای اشک بریز و دست هایی را بشمار که برای پاک کردن ، اشک هایت می آیند. این است ثروت واقعی.
دلــــــــــــــــارام
خانم حمیدی ، برای دیدنِ پسرش به محلِ تحصیل اون یعنی لندن رفت ! اونجا بود که متوجه شد یه دخترِ انگلیسی با پسرش هم اتاقیه ! مثلِ همه ی مامانای مسئولِ ایرانی کلی مشکوک شد ، اما مسعود گفت : من میدونم چه فکری میکنی مامان ! ولی ویکی فقط هم اتاقیه منه ! یه هفته بعد از برگشتن مامانِ مسعود ، ویکی به مسعود گفت : از وقتی مامانت رفته قندونِ نقره ی من گم شده ! یعنی مامانت اونو برداشته ؟ مسعود گفت : غیرممکنه ولی بهش ایمیل میزنم ! تو ایمیل خودش نوشت : مامان عزیزم ! من نمیگم شما قندونو از خونه ی من برداشتی ، و درضمن نمیگم که برنداشتی ! اما واقعیت اینه که از وقتی شما رفتی تهران قندون گم شده ! با عشق … مسعود ! روز بعد ایمیل مادرِ مسعود : پسر عزیزم! من نمیگم تو با ویکی رابطه داری، و در ضمن نمیگم که رابطه نداری ! اما واقعیت اینه که اگه اون حداقل یه شب تو تختخوابِ خودش میخوابید ، حتما تا حالا قندونو پیدا کرده بود ! با عشق … مامان !
دلــــــــــــــــارام
صبرکن سهراب!گفته بودی قایقی خواهم ساخت، دورخواهم شد ازاین خاک غریب، قایقت جادارد؟ من هم ازهمهمه ی اهل زمین دلگیرم
دلــــــــــــــــارام
این روزها جای خالی ” تـو ” را با عروسکی پر می کنم همانند توست مرا ” دوست ندارد ” احساس ندارد ! اما هر چه هست ” دل شـکـســتـن ” بلد نیست--------------شب همگی ارووووووووووم خدافظی
دلــــــــــــــــارام
دنیا را بد ساخته اند … کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد … کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری … اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد … به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند … و این رنج است …
دلــــــــــــــــارام
بدترین کاری که یک نارفیق میتونه باهات انجام بده اینه که : بجای راهنمایی ، چاهنمایی کنه ...
دلــــــــــــــــارام
نعره ی هیچ شیری خانه ی چوبی را خراب نمی کند؛ من از سکوت موریانه ها می ترسم ...!
دلــــــــــــــــارام
خبــــــــــــــــــــ با اجازه همگی من دیگه رفع زحمت میکنم البته میدونم خیلی دوست دارید بیشتر پیشتون بمونم اما.....چاره ای نیس بای بای
دلــــــــــــــــارام
مادر مثل مدادیست که هر روز تراشیده شدن و کوچک شدنشو میبینیم و حس میکنیم تا وقتی که تموم بشه و پدر مثل خودکاریست که هرچقدر هم که باهاش بنویسیم تغییری در ظاهرش احساس نمیشه چون از درون خالی میشه ، فقط یه روز باخبر میشیم که دیگه نمینویسه …