روزی مجنون از سجاده مردی عبور کرد مرد فریاد زد هی مردک درحال رازو نیاز با خدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟مجنون گفت:عاشق بنده ای هستم و تورا ندیدم تو چگونه عاشق خدایی و مرا دیدی؟
روزی پسری در خیابان عاشق دختر شد و اورا برای همراهی دعوت کرد بعد از چند ساعت که در کنارهم قدم میزدند و پسر از احساساتش میگفت بنزی کنار پایشان متوقف شد دختر رو به پس گفت:ارت ممنونم شب قشنگی بود ولی من همیشه نمیتونم پیاده باشم و سوار بنز شد.مرد راننده رو به دختر گفت:خانم لطفا پیاده شوید من راننده آن آقا هستم
آمدم تا مست و مدهوشت کنم اما نشد عاشقانه تکیه بر دوشت کنم اما نشد گریه ی تلخی در آغوشت کنم اما نشد نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم سعی کردم فراموشت کنم اما نشد ...