دلــــــــــــــــارام
چه خوش خیال بودم ... که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم ... .....به حبس ابد!! ... به یکباره جا خوردم ...... وقتی زندان بان برسرم فریاد زد هی... تو ... آزادی! . . . و صدای گامهای غریبه ای که به سلول من می آمد . . .
دلــــــــــــــــارام
چشمانت همرنگ چشم های من بود و لبانت طعم لب های مرا داشت انگار مرا نفس کشیده بودی انگار تو را زیسته بودم...
دلــــــــــــــــارام
چشم بسته از فرسنگها می شناسمت ؛این تلاش برای گم شدن مرا میخنداند.
دلــــــــــــــــارام
وقتی دردت یکی دو تا نیست، می خواهی از "این" بنویسی، اما وجود "آن" آنقدر آزارت میدهد که "این" را به کل فراموش می کنی...
دلــــــــــــــــارام
روزهای برفی طولانی ترند ... برای کودکی که از سوراخ کفشش به زمستان می نگرد !
دلــــــــــــــــارام
هیچچیز نمیتواند جای یک درخت را بگیرد ...
دلــــــــــــــــارام
یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که: می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ...
دلــــــــــــــــارام
بیشتر انسانها، زمانی نا امید میشوند که چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده ...