مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
نوجوان ۱۲-۱۳ ساله ای بود ٬ اومده بود ستاد اعزام . می گفت : اسم منو برای جبهه بنویسید . جواب داد : سنت کمه . با نا امیدی برگشت . روز بعد اومد . گفت : اسم منو بنویسید . ميگه : تو که می خوای بری جبهه آیا مادرت راضی هست؟ دوباره برمي گرده . برای بار سوم اومد ٬ این بار با یه ساک ٬ سلام کرد . جواب داد ٬ آخه تو خیلی کم سن و سال هستی . مادرت راضی نمیشه . در ساک رو باز كرد ٬ پارچه سفید رو از توش در آورد . : این کفن منه ٬ مادرم برام گذاشته .
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاریست پر از یاد خدا و در آن باغ کسی میخواند " تا خدا هست دگر غصه چرا ؟
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
یک کاغذ سفید را ، هرچقدر هم که سفید و تمیز باشه کسی قاب نمی گیره، برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت ...
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
ای کاش این((تو)) میدونست چقدر توی این دور و زمونه خاطر خواه داره....
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
اعتـرافـــ میكـنم زمـانـی دل ِ یكـی را سوزانـدم. حالا دارم تاوانشـ را پــس میدم.
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
کاش زودتر یکی بیاد و از این کابوس بیدارم کنه ! بیدارم کنه و بگه تمام این پلیدی ها فقط یه خواب بوده ... بگه که هنوز دنیا ، یعنی یه جای قشنگ و امن برای دوست داشتن و دوست داشته شدن هست ...
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
چه بخشنده خدای عاشقی دارم! كه میخواند مرا با آنكه میداند گنهكارم!