یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود(دقت کنید،هیچ کس نبود) در آبادی کوچکی مردمی زندگی می کردند حالا می فهم،ما با قصه خواب نمی رفتیم. همون اول هنگ می کردیم!!!
دیروز رفتم بقالی سر کوچمون یه دختر و پسر دوقلو خوشگل کوچولو تو بقالی بودن بعدش من لپای دختررو کشیدم گفتم اسمت چیه ؟ پسره عصبی شد گفت زهرا اسمتو بهش نگو
ادم ها كه "عوض "مي شوند. . . . . از "سلام" و "شبخير"گفتنشان "اس ام اس"دادنشان مي شود اين را فهميد!! از "بوسه هايش"از "حرف ها" و "نگاه ها"!!!. . . . . . . از گودال هاي عميقي كه بين خودشان مي كنند و تويش را پر از دليل مي كنند. . . . . !!!