S@eeDE
من رفتم بچه ها شمام بیاین
S@eeDE
............................................................
S@eeDE
آسمون غرق خونه دل من آسمون بهشت جنونه دل من تک و تنها توی دنیا ی بزرگ آسمون بی هم زبونه دل من
S@eeDE
سلام مــاه مــن ! دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …! گفتم بیایم سراغ ِ خودت .. احوال مهتابیت چطور است ؟! چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟! چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟! چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟! چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟! چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است ! راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟! می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟! یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد ! تو فقط ماه من بمون و باش ! ماه من !
S@eeDE
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیــــــــر میخواستم که شعله شوم سرکشی کنــــم مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیــــر
S@eeDE
رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب، آب در حوض نبود. ماهیان گفتند: «هیچ تقصیر درختان نیست. ظهر دم کرده ی تابستان بود، پسر روشن آب، لب پاشویه نشست و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد. به درک راه نبردیم به اکسیژن آب برق از پولک ما رفت که رفت ولی آن نور درشت، عکس آن میخک قرمز در آب که اگر باد می آمد دل او،پشت چین های تغافل می زد، چشم ما بود. روزنی بود به اقرار بهشت. تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.» باد می رفت به سر وقت چنار من به سر وقت خدا می رفتم...
S@eeDE
خسته ام میفهمید؟! خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن. خسته از منحنی بودن و عشق. خسته از حس غریبانه این تنهایی. بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت. بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ. بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد. همه عمر دروغ، گفته ام من به همه. گفته ام: عاشق پروانه شدم! واله و مست شدم از ضربان دل گل! شمع را میفهمم! کذب محض است، دروغ است، دروغ!! من چه میدانم از، حس پروانه شدن؟! من چه میدانم گل، عشق را میفهمد؟ یا فقط دلبریش را بلد است؟! من چه میدانم شمع، واپسین لحظه مرگ، حسرت زندگیش پروانه است؟ یا هراسان شده از فاجع? نیست شدن؟! به خدا من همه را لاف زدم!! بخدا من هم? عمر به عشاق حسادت کردم!! باختم من همه عمر دلم را، به سراب !! باختم من همه عمر دلم را، به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!! باختم من همه عمر دلم را، به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!! بخدا لاف زدم، من نمیدانم عشق، رنگ سرخ است؟! آبیست؟! یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟! عشق را در طرف کودکیم، خواب دیدم یکبار! خواستم صادق و عاشق باشم! خواستم مست شقایق باشم! خواستم غرق شوم، در شط مهر و وفا اما حیف، حس من کوچک بود. یا که شاید
پخ یریسن
14 سال و 9 ماه و 1 روز و 58 دقيقه قبلسنن
14 سال و 9 ماه و 1 روز و 57 دقيقه قبلاشح
14 سال و 9 ماه و 1 روز و 54 دقيقه قبلviy/ peshvazima galmisuz bujoor!!!
14 سال و 9 ماه و 23 ساعت و 33 دقيقه قبل
14 سال و 9 ماه و 23 ساعت و 4 دقيقه قبل